فلاخن 23؛ بیم‌ها و امیدهای هستیاردار بودن

چگونه باید از پدر شدن بگویم؟ چطور باید از پدر شدن در سخت‌ترین سال‌ها سخن گفت؟ شما بگویید. اصلا می‌دانید از چه حرف می‌زنم؟

پاییز سال 1401 شاید برای بیشترِ ایرانیان فقط یک دریچه برای نگاه کردن به زیستِ ایرانی داشت و بس. به دیدۀ من اما دو دریچه گسترده بود پیش چشم. البته این توصیف مشمولِ کسانی است که خواهانِ نگریستن از دریچه بودند، نه آنان که رویشان را برگردانند و خود را به کوری زدند تا مبادا خاطرِ مبارک‌شان آزرده شود. اینان در قصرِ بودا زندگی می‌کنند؛ بی‌رنج و درد و مرگ. در هر حال، یک دریچۀ زندگیِ من خون و گلوله بود –آنچنان که بسیارانی بودند- و دریچۀ دیگر سور و شکوفه. دریچه‌ای بی‌نهایت سیاه و دریچۀ دیگر به‌غایت سپید. دریچه‌ای حزنِ بی‌پایان و دریچۀ‌ دیگر شعفِ بی‌حساب. دریچه‌ای نفس‌نفس مرگ بود و آن دیگری ذره‌ذره زندگی.

تمام این دو‌قطبی‌ها سبب شد تا برابر یکی از بزرگ‌ترین و عجیب‌ترین (!) رخدادهای زندگیِ هر انسان، یعنی تولدِ فرزند، دیدی دوگانه در من شکل بگیرد. دیدی که شد این یادداشت. دیدی انبوه از تباین. دیدی نامعمول همراه با احساس‌هایی نامعلوم و اندیشه‌هایی شاید نامربوط.

حال، چگونه همۀ عواطف و افکارِ متناقضم را در خیال جمع کنم و چیزی واضح و مشخص و پیوسته بیان کنم تا دریابید درونم عرصۀ جدالِ چه‌ها با چه‌هاست. وا بدهید آن سخنانِ تهی و نا‌توان را که با نظرگاهی تک‌بعدی و سطحی از فرزنددار شدن می‌گویند: دنیا از برای توست فرزندم، که پیش رویت آینده‌ای بی‌مثال راه گشوده است و جهان در دستان توست و از زندگیِ پر تا پر از عشرت لذت ببر و... این دست تعابیر دست‌مالیدۀ مهوعِ هالیوودی. نه ایرانِ اکنون چنان سرزمینی‌ست و نه جهانِ امروزی آنچنان روزگارانی که می‌شد نویدهای این‌چنینی به نوباوگان داد. نه، من آن پدرِ سادۀ دروغ‌زن و فریبکار نخواهم بود. من مبتلا به حقیقتم و چاره‌ای جز واقع‌بینیِ آمیخته به زهرم نیست. اگرچه شیرۀ جانِ شیرینِ نورِچشمم را به تلخی آمیخته باشم، ولی می‌دانم که حقیقت را به او هبه خواهم کرد، نه چیزی کمتر. حقیقتی درآمیخته با جسارت و اراده و انتخاب، نه از روی پذیرشِ ناچارانه یا از منظری ضعیفانه یا در جدالی مقهورانه. که این تریاک، به از آن مزه. -هرچند در چشیدنِ آن مزه هم به نهایتِ استادی خواهد رسید-.

ساده‌شدۀ سخنم این است که: چگونه از تماشای روشنی و حظِ هستی سخن بگویم، در حالی که به تماشای تاریکی و شر نشسته‌ام! چطور می‌توان هم قه‌قه خندید و هم خون‌خون خشمید. چطور می‌توان همزمان پدری عاشق بود و شهروندی کینه‌ در دل (عاصی)؟ چطور باید راست‌قامتانه ایستاد و به فرزند نیکی و سرور و زندگی بشارت داد، حال آنکه پشتِ شکسته از اندوه را قائم می‌کنی و ماندگی‌ات از هستیِ اینجایی را آن پس‌ها جا می‌دهی و کورسوی شعلۀ کوچکِ امید را در مَردَنگیِ چشمِ خواب گرفته (بخوانید مرگ‌گرفته) روشن می‌داری؛ چشمی که در معرضِ سیاه‌ترین بادهاست؛ سیاه‌ترین تیرها. چنان گورچاکوفم من، در نوستالژیا. آری من آن پدرم.

هنوز گیج و ویجم و نمی‌دانم چگونه تصور کنم چیزی را که با متولد شدن فرزند، حکماً به کلی از خاطر انسان زدوده می‌شود، اما اینجا، و در این خاکِ بدشگون، گویی ناگزیر است و حتی بدیهی‌ست. مردن را می‌گویم، مرگ را می‌گویم؛ آن هم مرگِ مفت. مرگِ مفت اینجا چنان عمومی‌ست و چنان محبوب و آنچنان عادی که باید همراه با تولدِ فرزندم، یکراست به وجودِ آن، به وقوع آن، و به احتمالش بیندیشم! واضح است که آن‌قدر انصاف در خود می‌بینم که همراهش به زندگی، به عشق و به شادی هم بیندیشم، اما زود، خیلی زود در دوری کوتاه، و در مسیری اهریمن‌رو، باز هم به مرگ خواهم رسید! جنون‌آمیز است. زندگی در ایرانِ کنونی بسیار جنون‌آمیز است: یاس‌اندود و تباه؛ فاسد و عبث؛ رکیک و شاید از بیخ اشتباه!

من همراه با تولدِ فرزندم، هم ونگ‌هایش را می‌شنیدم، هم شیونِ مادرانِ پسرمرده را. هم از نخستین‌ لبخند‌هایش کیفور می‌شدم، هم از ناله‌های پدرانِ دخترمرده رنجور و مخمور. هم از دیدنِ شیر نوشیدنش از بطنِ عاشقِ یارم غرقِ تماشا و تبسم می‌شدم، هم از نظارۀ روان شدنِ کیلومترها خونِ بیگناهان بر آسفالت، صیدِ نهنگ‌های حزن و کرم‌های گور و سروش‌های مرگ.

می‌دانم همۀ اینها ممکن است به شکل‌های دیگر از سر شما پدرشده‌ها و مادرشده‌ها نیز گذر کرده باشد. می‌دانم شاید از خیال پدران و مادران ما و پدران و مادران‌شان نیز، گذشته باشد. می‌د‌انم که شاید این سخنان نه که نو، شاید حتی بسیار کهنه باشد. می‌دانم آنچه اکنون حس می‌کنم، بازتابی غلوشده یا تشدیدشده از وضعیتِ روانیِ کنونیِ این کشور است. می‌دانم که با نگرانیِ باستانیِ پدرانه و مادرانه از رفتنِ خاری به پای فرزند، هم‌ریشه است. آری می‌دانم...

آری، این حال عجیب است، آری بند‌ به بند هنوز خشمگینم، و آری لحظه لحظه از تماشای سیمای شکرینِ پسرم شادانم و واحیرتا که این‌چنین انسانم؛ این‌چنین پدرم؛ و این‌گونه دشوار می‌زیم من. اینگونه صعب و بغرنج و شاق، زندگی می‌کنیم ما. شما خود این را می‌دانید. همۀ این تناقض‌ها و تناقض‌واره‌ها و شاید تناقض‌نماها اما حقیقی‌ست؛ و مایه‌ای برای پرسیدنِ سوالی سخت. هفت ماه است به این سوال می‌اندیشیم که کدام مومنِ کج‌زادۀ قلاده به گردن، پسرِ حیوان‌کردارِ کدام مادرِ سرتاپا خلوص و سجاده‌نشین، کدام خداباورِ خشمگینِ بهشت‌طلب، پدرِ کودک‌کشِ کدام فرزندِ کین‌نطفۀ بسیجی، کدام همسرِ مظهرِ نرینگی و بارورکنندۀ سپاهی، کدام تنِ لشِ سیر و پرخوردۀ نریدۀ شیعه، کدام‌شان قاتل فرزندِ من خواهد بود؟! پسرِ من را -صاحب هستی و وجود- کدام جسارت‌کننده به هستن، از زیستن دریغ خواهد کرد؟ تنفس را کجا بر او سخت‌تر خواهند کرد؟ کجا را برایش ناامن خواهند ساخت؟ مدرسه، پارک، کوچه، خیابان، دانشگاه، سالن سینما و تئاتر، کنسرت، روزنامه، قلم زدن... کدام یک؟ چقدر تحقیرش خواهند کرد، چقدر پیۀ افکار کثیف‌شان به زندگی و انسان را به تنش خواهند مالید؟

من می‌خواهم بگویم شما -هر آنکه توانِ کشتنِ بی‌سبب، توهینِ بی‌علت و تحقیرِ ناصواب دارد از برای عقیده- استمنای ابلیس‌اید، که بر حرمتِ انسان بودن پاشیده شده‌اید. انسانی که عشق‌ می‌ورزد، فریاد می‌زند، نه می‌گوید و انسانی که سرسپرده نیست. من پیشاپیش، و قبل از وقوع، به اعتبارِ خونِ صدها جوانِ زیبا، و والد‌ و والده‌هایی به عزا نشسته این‌ها را می‌گویم. چراکه فرزندِ من، فردا، یکی از جوان‌های این خاک خواهد بود. و من می‌دانم که شما نابکاران و بدکاران و سیاه‌کاران، با زیبارویان دشمن‌اید و او زیبا خواهد بود. شما با آزادگی دشمن‌اید و او آزاده خواهد بود. شما با رهایی و خودبسندگی و تعقل دشمن‌اید و او رها و خودبسنده و متعقل خواهد بود. شما با زیستن و عشق و انسان دشمن‌اید و او خواهد زیست و عاشق خواهد بود و انسان نیز هم.

هستیارم، ای زیباترین پسرزادۀ پاییز، ای نمکین‌ترین فرزندِ ایران، و ای پسرِ رعنای آزادۀ فرداها، گفتارِ حزین و نوشتارِ تلخم را بر من ببخشای. با آنکه می‌دانم خواهی فهمید و پدرت را درک خواهی کرد. تو می‌دانی که این‌ها فقط گوشه‌ای از خیال‌های من با توست و من تمامِ خیال‌هایم را با تو گفته‌ام و نوشته‌ام. با این همه، روزی خواهی دانست، که با تو جز از در صداقت و راستی وارد نشده‌ام. هرچند تلخ، هرچند ناخوش و هرچند زهر، زمانی که اندیشه و جانت آنچنان در پهنه‌های جهانِ هستی سیر کرده بود و آنچنان بالیده بودی تا مهیای دریافت یا مواجهه با حقایق باشی، این کلمه‌های بزرگ‌ترینِ شاعران را به‌خاطر سپرده‌ای و بر لب زمزمه می‌کنی:

مَردَنگیِ[1] شمعی لرزانی تو در وقاحتِ باد،

خُنیاگرِ مدیحی[2] ازیادرفته‌ایم ما

در اُرجوزِۀ[3] وَهن[4].

ای احمد! می‌دانم که این را نه برای ماندلا، که برای فرزندانِ ما سروده‌ای، تا با زبانِ خویش، به‌رضا با آنها بازگوییم. با بیم در خاطرشان بکاریم، با امید بر لب‌شان بنشانیم، و با حقیقت تنهایشان بگذاریم؛ که این عینِ جسارت است! جسارتِ مواجهه و رویارویی؛ جسارتِ هستیار بودن. و حقا که زیستن در این جهانِ پرمرگ، به چیزی جز دلیری محتاج نیست.


[1]. فانوس بزرگ شیشه‌ای که سر و ته آن باز است و شمع یا چراغ را درون آن می‌گذارند.

[2]. آنچه بدان کسی را بستایند و مدح گویند از شعر و جز آن.

[3] . قصیده‌گونه‌ای از بحر رَجز. قصیده‌ای به‌ وزن رَجز. ارجوزه خواندن: شعر خواندن در معرکه و جنگ.

[4]. خواری؛ توهین.

*شعر: نلسون ماندلا، دفتر مدایح بی صله، احمد شاملو، سروده شده به سال 1367.

فلاخن 22، استقبال از تنهاترشدگی یا هجویه‌ای بر اجتماعی زیستن

گمان کنم هرچه سنم بیشتر می‌شود، خواسته یا ناخواسته –به اختیار یا به جبر- تمایلاتِ ضداجتماعی یا فردگرایانه یا جمعیت‌گریزانه نه‌تنها بیشتر در من رشد می‌کند، بلکه استوارتر می‌شود. این خصلت در من خلافِ آن چیزی‌ست که در عموم انسان‌ها دیده می‌شود که با سن‌دارترشدن تمام اندیشه‌های عاصیِ درون‌شان فروکش می‌کند و ابتدا محافظه‌کار و در آخر بیش و کم به موجودی ترسو بدل می‌شوند. این خصلتِ خود را نیز به استشهادِ شاعران به فال نیک گرفته‌ام که هرچه خلاف‌آمدِ عادت بود، قافله‌سالار سعادت بود[1].

می‌دانم که احتمالا ممکن است ضداجتماعی بودن اساسا با فردگرایی و جمعیت‌گریزی متفاوت باشد و ریشه‌هایش از هم سوا، اما در نگاه من، ضداجتماعی بودن و ستیز با ساختارهای ناقص و قوانینِ به‌ظاهر متقنِ اجتماعی و پیکارِ پیوستۀ آشکار و پنهان برای تغییر، اصلاح‌ یا بازتعریف‌شان به فردگرایی، و متعاقبا به جمعیت‌گریزی منجر می‌شود. و در نهایت در بهنجارترین شکلش، شمایل یک درون‌گراییِ خشمگنانه –اگر تبدیل به ستیزه‌جویی‌ای برون‌گرایانه نشود- به‌خود می‌گیرد که احتمال می‌رود در هر برخوردِ کوچکِ انسانی، خود را بی‌پروایانه بروز دهد. در روانشناسی از آن با نام «خشم مزمن»[2] یاد می‌شود و گمان می‌کنند از فشار خون، لجاجت، بی‌حوصلگی، خودمحوری و خودسری، احساس عقده حقارت و تجربه‌های سرکوب‌گرانه در کودکی ناشی می‌شود. با اینکه از اینها فقط شمارۀ آخر را در خود تایید می‌کنم، اما به پیامدهایی که جامعه‌شناسان و روانشناسان از دچاران به خشم مزمن انتظار دارند، هر روز می‌اندیشم! من در روزنوشت‌های بسیارم طی بیست‌وخورده‌ای سال، این خشم را به «جانور درون» یا «گرگ درون» تعبیر کرده‌ام. این شاید همان نیرویی باشد که نهایتا بر زبانِ شخصیتِ تودار و محجوبِ شاعرِ داستانِ بلندِ «حاجی آقا» از صادق هدایت جاری می‌شود و بر نابکارانِ داستان می‌توپد. و آن نیرو در من دقیقا در برابر تمام عناصر اجتماعی و انسانیِ کنونی می‌خروشد؛ چنین شده‌ام آدمی خشمگین که هرگز نخواسته به قواعدِ این دنیا و زیستِ از پیش معلومش خو کند. شاید انسان‌هایی مانند من «ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم» را بیش از دیگران بفهمند و بیشتر طالب یک ساعت در سایۀ عنایت باشند. در حالی که ظاهراً مجدداً، خلاف این تصور می‌شود.

با این همه، چنانکه گفتم، این گرایش از پیشترها در من وجود داشت و اکنون فقط نیرومندتر و شاید تئوریزه‌تر می‌شود. این گرایش‌ها را از عنفوان نوجوانی در خود احساس می‌کردم و به آن به‌مثابه پدیده‌ای نو نمی‌نگرم. برای مثال هرگز از شلوغی و جمع و مهمانی خوشم نمی‌آمده است، که این را خود متاثر از رخدادهایی می‌دانم.

شرح دو رخداد

یکی از مهم‌ترین رخدادهای بچگی‌ام زمانی اتفاق افتاد که ناگهان خود را در خانه‌ای دیدم که هیچ‌کس را نمی‌شناختم. هرگز یادم نمی‌آید چطور سر از آنجا در‌آوردم. نه، ده یا شاید یازده سالم بود. غروب‌دم بود و سرگرم بازی با دایی‌های هم‌سنم بودم؛ خانۀ مادربزرگم. یک‌دفعه فک‌و‌فامیل‌های زن‌داییِ تازه آمدند و دایی‌هایم را سوار کردند و برای شام بردند خانۀ خودشان، چند روستا آن‌طرف‌تر. من هم سرمست و بازی‌کنان پشت‌شان راه افتادم و سوار ماشین‌شان شدم. آنجا که رسیدم و خود را پیدا کردم، گریه کردم. «فقدان»ِ چه مرا به گریستن واداشت؟ غیابِ «آشنا»؟ بر لبم «من مامان‌مو می‌خوام» جاری نبود. دیگران که می‌پرسیدند چه شده، پاسخی نداشتم و خوب یادم هست که حالم را نمی‌دانستم و نمی‌شناختم. حقیقتا نمی‌دانستم مرا چه می‌شود. خود را در خانه‌ای یافتم که هیچش برایم آشنا نبود. وقتی کم‌کم بچه‌ها پراکنده شدند، دریافتم کجا هستم. صورت‌ها و سایۀ آدم‌بزرگ‌ها نزدیکم می‌آمدند و من با چشمانی اشگین، بیش و بیشتر از خویش و خویشی دور می‌شدم و درون خود فرومی‌رفتم و غربت و غریبی را با گوشت و پوست و اشک می‌چشیدم. شاید این نخستین گام در جهت غربتِ غربی بود! پس از آن نیز مهاجرت و بریدن از دیار و آدم‌های شناس، آخرین ضربۀ تبر را بر تنۀ درخت‌های آشنایی فرود آورد تا مرا به درونِ تاریک‌ترین غارها بفرستد. غارهای تنهایی، غارهای درون، غارهای مشرق، تونل‌ها و دالان‌های بی‌انتهای نوشتن و شعر، غارهای روشنایی و غارهای قدرت و حقیقت!

اینها را که آوردم لزوما تایید نظریه‌های روانشناسیِ معاصر و اثرِ تجربه‌های کودکی و تزهای آقای فروید نیست. نیست، چون همیشه به آنها باور ندارم و بی‌رودربایستی گاهی صادق نیست. جایی خوانده بودم که یک مثالِ نقض از قانون شدنِ هر تزِ علمی جلوگیری می‌کند. و هست، چون آنچه در دوران کودکی و بزرگ‌سالی لمس کرده‌ام، یکی‌ست و گاهی انگار یکسره بین‌شان رابطۀ علی برقرار است. چیزی شبیه به همان رخدادِ کودکی، یک بار دیگر هنگام خدمتِ نامقدسِ سربازی برایم رخ داد. من گروهبانِ آموزشی بودم و بالاسرِ سربازها ایستاده بودم. شق و رق و خالی از هرگونه خستگی، با چهره‌ای سنگی که هرگز جلو روی سربازان سایه‌ای از تبسمی نیز به لب نداشتم، با نقابِ کلاهی پایین‌کشیده تا روی ابرو که چشم‌خانه‌هایم را در سیاهی فرو می‌برد. خالی از هر حالِ پیش‌زمینه‌ای و پُر از نظامی‌گری. داشتند شام می‌دادند. من وسط کریدور به آمد و شد سربازها نظارت می‌کردم و حفظِ نظم می‌کردم و غرولندِ سربازها را به صدایی رعدآسا خاموش می‌کردم. چند قدم دورتر از من فرماندۀ گروهان هم حضور داشت و لطف می‌کرد و به مقسمِ غذا دستور می‌داد کفگیرش را پُرتر کند. می‌خواهم بگویم همه‌چیز جنبۀ رسمی و جدی داشت. میان همهمۀ بیش از یک‌صدنفر و روتینی که ماه‌ها مکرراً انجام می‌دادم، ناگهان بغضی افتاد توی باریکۀ گلویم و پنجه‌اش را مشت کرد! بی‌درنگ احساس کردم دیدگانم از پردۀ اشک تار شده است. ندانستم از کجا؟ چرا؟ و چگونه آن‌قدر بغض کردم که از کریدور بیرون آمدم و رفتم توی پاگردِ گروهان و آن‌قدر به سیاهیِ تپه‌های پرندک و سکوتِ پادگانِ شباهنگام زل زدم تا آن بغضِ ناگهانی و ناشناس را فروخوردم. آیا باز خود را میانِ ناآشنایان دیده بودم؟ آیا غریبی و غربتِ سربازی یقه‌ام را گرفته بود؟ آیا سازِ درونم در برخوردی سخت با بیرونِ ناسازِ خود واکنشی (زخمه) فیزیولوژیک نشان داده بود؟ پس از گذشتِ پانزده سال، هنوز هم نتوانسته‌ام هیچ سببِ بیرونی برای آن حال بیابم، و هنوز برایم به رازی‌ مانند است که حکما تا آخر عمر مکشوف نخواهد شد.

باری، این شد که احتمالا هنوز هم که هنوز است از جمع و مهمانی، خصوصا جمع‌هایی که آدم‌های کمتری را می‌شناسم، گریزانم. معترفم که هنوز هم گاهی در مهمانی یا در مترو یا پشتِ میز کارم در شرکت، بغضم می‌گیرد. با نیشتری در ذهن. در مواجهه‌ای ناگهانی با حقیقتی که با همۀ جان لمسش می‌کنم. می‌تواند هرچه باشد. اندیشیدن به ذاتِ خدا، یادآوریِ حادثه‌ای در گذشته، شعری از حافظ یا مولانا، تحریری از یک آوازخوان، برخورد با اثری هنری، ترسیمِ چهرۀ منور و متبسمِ یار در خیال، تماشای غروب بر فراز میدانِ آزادی و ناتوانی در یافتنِ تجانسش با شهر، یا مشاهدۀ سرنوشتِ بشر با دو چشمِ گیل!

همین‌گونه بوده‌ام که حتی به عروسیِ دوستِ صمیمی‌ام هم نرفتم! تقریبا از پانزده‌شانزده سالگی تا زمان ازدواج و مهمانی‌های فامیلی، -که گمان می‌کردم تن زدن از آن طبعات شوخی‌برنداری داشته باشد- هرگز پایم به هیچ مهمانی‌ای باز نشد. گرچه بعدها با باز شدنِ رو، آن را هم از سر واکردم. بودن در جمع آدم‌های ناشناخته –حتی شناخته و بی‌گفت‌و‌گوی مشترک-، شبیه یک‌جور جراحت یا آسیبِ زیرپوستی و پیوسته است که دیگران بی‌آنکه بدانند درونِ رگ‌هایم تزریق می‌کنند. توضیح خواهم داد که اساسا در نظرم مهمانی‌های اینچنینی چگونه است. من هر زمانی که در جمعی قرار می‌گیرم، اگر شناسایی کنم که آدم‌های آن جمع به هر شکلی، از ساحتِ وجودیِ من دورند، جادرجا به درونِ خود فرو می‌روم. سپس بلافاصله میلِ گریز در من تقویت می‌شود و مایلم هرچه سریع‌تر از آنجا بگریزم و آن جو برایم تحمل‌ناپذیر خواهد شد. گرچه آن را تا به آخر هم تحمل کنم. در این میان نخستین واکنشم سکوتِ مطلق است. این فرایند بیشتر اوقات در جمعی آشنا، اما با گفتمانی پیش‌پا‌افتاده نیز رخ می‌دهد. انگار تمنای آن داشته باشم تا تمامیِ انسان‌های جهان انبوه از پندارهای متعالی و دغدغه‌های انسانی و کنکاش‌گرانه باشند. بدیهی‌ست که نشدنی‌ست، اما به خیالِ همین پاسخِ ساده و روشن، حاضر نیستم از اشرافیت فکریِ[3] خود -حال هرچه هست، نه لزوما هدفمند و تحسین‌شدنی، که شاید انباشته از سرگردانی و تقبیح‌کردنی- کوتاه بیایم و خود را فی‌المثل تا سطح بحثی حول عقل معاش پایین بکشم. از این رو همواره از موقعیت اجتماعی خود گله‌مند بوده‌ام و گمان می‌کرده‌ام باید در میان نخبگان جامعه می‌زیسته‌ام. هرچند بعدها به روشنی دریافتم آن نیز مطلوبِ من نیست و اساسا راهِ من، از گداری منفرد و سلوکی غریب و خُلقی ناساز با جهان می‌گذرد.

طی این سال‌ها بارها در تاکسی و اتوبوس با کسانی هم‌کلام شده‌ام و دریافته‌ام در ساحتِ وجودی من هستند و بی‌درنگ به گرمی دل به گفت‌وگو با آنها داده‌ام و در صورت امکان دوستی‌ای بهم زده‌ام –بسیاری اوقات نیز منحصر به همان مسافرتِ کوتاه در تاکسی یا اتوبوس بوده است- و تا جای ممکن تلاش کرده‌ام تا پیوند آن دوستی‌ برقرار بماند. علتِ این نوشتار نیز دقیقا قطع شدنِ رابطۀ دوستی با همین دسته از آدم‌هاست (رفیقان و آَشنایانِ هم‌قطار). چیزی که من خواهانِ آن نبوده‌ام و آنان را عزیز می‌داشته‌ام. با این همه اکنون، همچنان که گفتم، افق‌های دیگری را مشاهده می‌کنم که تنها خویشتنم در چشم‌اندازش حضور دارد. تنها و عریان در برابر کائنات. با خیرگی به تمدن و بشریت. بی‌ملازم و رفیق و آشنایی. در دورترین جغرافیای زمین. شاید بر آستانۀ چینَوَت‌پل. شاید به سوی سپهرِ جان، شاید به سوی دخمه‌های تاریکی رهسپار.

ختم و عروسی، ناسازترین جمع‌های انسانی با من!

جالب‌تر خواهد بود اگر بدانید تا همین چهار پنج سال پیش که به سبب بایدهای ازدواج، مجبور شدم برای ادای احترام و این حرف‌ها به مراسم ختم کسی بروم، در هیچ ختمی پیدایم نشده بود. باور نمی‌کنید اگر بگویم من حتی در عروسیِ خودم هم نبودم! البته نه به علت پرهیز از جمعیت. سوررئال است، با این حال، حقیقت را می‌گویم. اینکه چگونه ممکن است، داستان دارد. داستانی که خود از سبب‌های استقبالم از تنهاتر شدن بوده است. شاید آن را هم روزی نوشتم.

مراسم ختم آن‌قدر برایم جالب و دیدنی بود که فقط چشم می‌گرداندم و آدم‌ها را نگاه می‌کردم. ناگهان سکوت می‌کردند و زیر لب فاتحه می‌خواندند و یک‌باره سکوت‌شان می‌ترکید و خدابیامرزی‌هایشان را با همهمه به‌طرف صاحب‌عزا پرتاب می‌کردند. صاحب‌عزا هم، که پیچیده در شکن‌های اندوه و ریش و اشک، سیخْ کنارِ در ورودی ایستاده بود، سرش را به قطر تمام مسجد روی صورتِ شاید صد نفر آدم، به سپاسگزاری می‌گرداند. بعد سفره دراز می‌کردند و آدم‌ها را که دورتادورْ چهارزانو و دوزانو نشسته بودند به وسط می‌کشاندند و در صف‌هایی موازی، دو صف پشت به هم و دو صف رو به هم، بخور بخوری براه می‌انداختند که زمینۀ مطالعاتیِ ویژه‌ای به‌نظر می‌آمد. بعد نمی‌دانم چه شد که ختم فلان‌کس در گوشۀ کرج، به شهیدان کربلا و دعای سلامتی برای ولی امر خودخواندۀ مسلمین جهان ربط پیدا کرد! تا جایی که سواد من می‌کشد، فراماسون‌ها و مبلغان مذهبی در تمام تاریخ با همین روش‌های نخ‌نما (ربط و بسط‌های بی‌ربط) سعی در اشاعه و جاگیر کردنِ کیش و آیین خود در ذهنِ اقوامِ گونه‌گون داشته‌اند. حال چطور است در تاریخ نام آنها ننگ است و کارشان خصم و کار ایشان پسندیدۀ سنت و حاکمان؟! من گمان می‌کردم دوران تبلیغِ مذهبی تمام شده است. نگو هنوز ردیفِ شغلی‌اش تا خرتلاق پر است. گمان نکنید هیچ از مفهومِ «شفیع» نمی‌دانم و از «تولا» سردر نمی‌آورم. به خیالم آنها بحثِ دیگری‌‌اند و ربطش با چیزی که من می‌گویم اندک. این بیشتر به کاسب‌کاری و جمع کردنِ آمرزش برای «آقا» شباهت دارد. هوش‌مان کفافِ دانستنِ تفاوت دوغ و دوشاب را می‌دهد.

بعد به فاصلۀ چند روز از این ختم در پایین‌شهر و حومۀ کرج، سر از ختمی درآوردم در بالای شهر. نرفتیم و نرفتیم، یکهو دوتا رفتیم، چه‌جورش را هم رفتیم. راستش این دومی را بیشتر برای کنجکاوی رفتم. یکدفعه روحیۀ کاوش‌گرم گل کرد بدانم آن بالاها چگونه ختم می‌گیرند. آن بالاها نه مسجدی بود، نه آخوندی که روضه بخواند. به‌جای پارچه‌های سبزِ طلاکوب به اسمِ ائمه و آیه‌های قرآن و ادعیۀ کاشی‌کاری شدۀ دورتادور، تالاری بود در مرکز خرید -چه مکانِ نمادینی برای قشرِ پراستطاعت- پوشیده در پرده‌های کرم‌رنگ و قهوه‌ایِ زخیم و نورهایی زرد و آفتابی که از پستو می‌تابیدند و خیال‌شان بود که اتمسفری اندوه‌زا خلق کرده‌اند. خیالِ بی‌قرار من به تداعیِ لوکیشنِ فیلم‌های جنّی پر می‌کشید. وسط تالار هم میزهایی لب‌به‌لب پر شده از میوه و شیرینی و خرما و چای‌نبات بود به نشانی از توانگری، تا مهمانان (شاید عزاداران) اگر نیت پر کردن شکم داشتند، که اظهرمن‌الشمس داشتند، خندق بلا را بی‌نصیب نگذارند. عزادارانِ بالاشهری خلافِ عزادارانِ پایین‌شهری، به‌جای کاپشن و اُورکتِ رنگ‌ورورفته، کت و شلوار مشکیِ یکدست (سِت) پوشیده بودند و کراوات زده بودند؛ پوست‌ها هم گلگون و صاف و صورت‌ها شش‌تیغ. حال آنکه آن پایین اغلب خوک‌تراش کرده بودند و چین و شکن صورت‌های آفتاب‌سوخته یا سرماسوخته از صد متری هویدا بود. مجلس نیز خلافِ پایین شهر، مختلط بود. عزادارانِ زن را نیز، رو‌یمان به‌دیوار می‌شد دید. آن پایین اگر به معماریِ حسینیه و مسجد واقف نباشی، از محالات است بدانی زنانی نیز در ختم هستند. البته اگر صدای شیون و زاری‌شان به گوش نرسد. القصه زنانِ آن بالا در پوشش‌هایی سیاه با عینک‌های سیاه‌تر –در محیطِ مسقف!- وارد می‌شدند و با کفش‌های پاشنه‌بلند تلق‌تولوقی بر سنگ‌های براقِ تالار می‌کردند و دستمال‌به‌دماغ، پشتِ میزی می‌خرامیدند. نی‌نوازی هم گوشۀ تالار کز کرده بود و دم به سوزِ مجلس می‌داد و می‌نواخت و «چرا رفتی»ِ همایون شجریان را با نیم‌دانگ صدا بازمی‌خواند. همۀ این تفاوت‌ها در فاصله‌ای شصت هفتاد کیلومتری رخ می‌داد که بسی مایۀ حیرت من شد.

باید آشکارا گفت گسستِ اعتقادیْ مردمانِ این سرزمین را جر داده است. منظورم این است که دو دسته کرده است. وگرنه جر را که به‌گونه‌ای دیگر می‌خورند! شاید با تلاش و همتِ وافر، ایران نیز چون هندوستان روزی بدل به مملکتِ هزاردین شود. این‌چنین بود که دریافتم بهتر آن است که کماکان، حتی در شرایط جبری، از ختم و عروسی نیز حذر کنم. آدمی اگر قدری سست‌عنصر باشد، اساسا دچار تشتت رای می‌شود و یحتمل ناچاراً شبیه همان پانکی می‌شود که در شبِ قدر قرآن به سر می‌گیرد. چیزی ظاهراً نامتجانس که وصلۀ تن و جان و فکر من نمی‌شود. این که عزا بود، دو مرگ با دو آیین و دو شیوه در یک وجب جا از یک مملکت. عروسی‌ها چه باشد، شما بهتر می‌دانید. لابد یک‌سو مسلکِ لس‌آنجلسی‌ها حاکم است و آرایشِ خلیجی و سینه‌های مرمرین و شکم‌های سفیدِ دخترکان و طبعِ گرم و چشم‌های درندۀ پسرکانِ ودکا‌نوشیده و ترشحاتِ نفوسِ امارۀ هار و قهقهه‌های بندنیامدنیِ سورِ آخرِ داماد. دیگرسو دم‌به‌دم عذرِ حاج‌آقا عفو کنید و شنلِ بلند بر چهرۀ عروس، و دامادی سربه زیر حتی‌المقدور با ته‌ریش و سنگین‌رفتار بابِ دل پدرزن که به‌زحمت تکانی به شانه‌های خود می‌دهد و نعوذبالله می‌رقصد، و دست زدن‌های آرامِ خانم‌های پوشیده و خنده‌های مهارشده و حضورِ سنگینِ نفسِ لوامه و نگاه‌های دزدکیِ مادرهای چادری در پیِ یافتنِ جفتی باحجب‌و‌حیا برای پسرهاشان.

خلاصه ما که قرن‌هاست به عروسی نرفته‌ایم و هیچ امید نداریم زین پس هم برویم. از آن که هنوز یک دست کت و شلوار به تن نکرده (حتی در دامادی‌اش) چه انتظار دارید؟! اینها را آوردم تا بدانید رفتن به جایی یا مراسمی که دیگران هزار هزار تا آخر عمر می‌روند، به چشم کسی چون من، تا چه اندازه غریب و کنجکاوی‌برانگیز است.

مهمانیِ خانوادگی

از اینها گذشته، آن اوایل بعد از ازدواج، هفته‌به‌هفته مهمانی دعوت بودیم. ناگفته می‌توانید تصورش را بکنید که چه عذابی متحمل می‌شدم. یار هم ترک؛ و ترک‌ها هم در مهمانی دادن و رفت و آمد فامیلی بیش از اندازه جدی و پی‌گیر‌! آن‌قدر بگویم که ول‌کن‌شان در این زمینه پاک خراب است. خلاصه، من که این‌گونه بودم، خانواده هم سال‌ها از فک و فامیلِ مارصفت بریده بودند و تا کسی نمی‌مرد یا کسی زن نمی‌گرفت یا شوهر نمی‌کرد، صدای عمه و خاله و عمو و دایی و مادربزرگ توی گوشیِ تلفن نمی‌پیچید و القصه رفت و آمدی به خانه‌مان نمی‌شد. همان به که نمی‌شد؛ «آنکه در خویشاوندی نزدیک، به خونخواری نزدیک‌تر»[4]. همین شد که من در دهان هرکس خاله‌جان و عمه‌جان و عموجان و دایی‌جان که می‌شنیدم، عجب‌عجب‌کنان در دل، سراپا گوش می‌شدم! خلاصه من دچار آن تجربه‌ها و تربیت در خانواده‌ای نه‌چندان اهل حشرونشر، در مهمانی‌های پس از ازدواج صم‌و‌بکم می‌نشستم و گپ و معاشرتِ ترکیِ فامیل‌های یار را نگاه می‌کردم. بعد چه می‌شد:

- شاهین کم‌حرفی. چرا صحبت نمی‌کنی؟

آخر این چه سوالی بود؟ من که ترکی بلد نبودم، چگونه باید به زبانی که بلد نبودم، هم‌صحبت می‌شدم (غربتِ زبانی). مثلا سبک‌سرانه خود را یکدفعه می‌انداختم وسط بحث که تو را به خدا به من هم بگویید دربارۀ چه مسالۀ پیچیده و غامضی سخن به میان می‌آورید؟ من محتاجِ یک لب سخنم! هیچ‌کس نه، من! بعضی اوقات سوال‌ها آن‌قدر بدیهی‌ست که دلم می‌خواهد شکمم را بگیرم و از خنده روده‌بُر شوم. این قاعده هنوز هم برقرار است و من چون ترکی نمی‌دانم و سعی هم نمی‌کنم یاد بگیرم، بیشتر با بچه‌ها که فارسی می‌دانند، هم‌کلام می‌شوم. و آنها از من می‌پرسند: عمو بالای آسمون چیه؟ عمو خدا کجاست؟ خدا از خونۀ ما هم بزرگ‌تره؟ چرا نمی‌شه دیدش؟ عمو آدما از کجا میان؟ و از این دست پرسش‌های بنیادین که کسی در فامیل تواناییِ پاسخ –حتی جرئت پاسخ- به آنها را ندارد. من هم ثلثی با توسل به علم و ثلثی با توسل به دانسته‌های مذهبی و پاره‌ای دیگر بر پایۀ دریافت‌های خود از مطالعاتم، پاسخی برای کودکانِ فامیل دست‌وپا می‌کنم. و کودکان نیز که صبر و حوصلۀ من را برای سوال‌هایشان می‌بینند، مدام بیشتر به من علاقه پیدا می‌کنند و گاهی از شدت علاقه از سر و کولم بالا می‌روند. پیش آمده سه بچه همزمان از من آویزان بوده‌اند! این‌گونه شده است که تقریبا هیچ کودکی نیست که من را «عمو شاهین» صدا نکند. آن‌قدر که صیت من در کوچه و محل نیز پیچیده است و بچه‌های دیگر نیز با دیدنم، عموشاهین‌کنان، سوالی‌هایی می‌پرسند. حال تصور کنید چنین رفتارهایی چه برداشت‌های نابجایی را می‌تواند در ذهن دیگران بکارد. از جمله اینکه: چقدر شاهین بچه‌ها رو دوس داره! چقدر حوصله می‌کنه و مهربونه! خدایا تو دانی که من فقط و فقط حال و حوصلۀ مهمانی و حرف‌های آبکی را ندارم. وگرنه هیچ شباهتی به پسرهای عزبی ندارم که چون علاقه‌شان را نمی‌توانند خرجِ آن معشوقِ گم‌شده کنند، قربان صدقه‌شان را پای خواهرزاده و برادرزاده می‌ریزند.

مهمانیِ خانوادگی سنت است، دید و بازدید خوب است و مفرح -برای دیگران-، نشانه‌ای فرهنگی‌ست و ناگزیری انسانی تا دلِ مردمان از چاردیواریِ خانه و دنیا نگیرد و از خویشتن و روزمرگی دلتنگ نشوند و از این قبیل حرف‌ها. در مجموع انگار مهمانی را برای همه آفریده‌اند جز من. به‌خیالِ صریحِ من، سر و تهش را که بزنید، جز نشستن سر سفره و تا ناف تعارف بستن و خوردن تا خرخره و زدنِ حرف‌های آبکی و خالکی و زنکی و خالی شدنِ آخرِ شب در مستراح، هیچ ندارد. البته اینها دستاوردهای انکارناپذیرِ زندگیِ گله‌ای‌ -تصحیح می‌کنم ژنتیکی‌- خودمان است، که برخی‌ها ناجور شیدایش هستند. گمان باطل نبرید که فقط مردمانِ فرودست یا عامه (پایین‌شهری) چنین‌اند. آن قمپزدرکن‌های سوادآموخته از دانشگاه آزاد اسلامی یا دانشکده هنر و معماری و بورژوهای پاساژگرد و رستوران‌رو و کافه‌نشین و گوشیِ اپل به دست (بالاشهری)، بدتر از اینهایند. دست کم مردمان این پایین خودشان‌اند بی‌صورتک. آن بورژوها با هزار نقاب و ادا جلویت وول می‌خورند و آخر هم نمی‌توان بطون‌شان را دانست. البته که بطون‌ بیشترشان گردوی پوک است و چیزی برای سفرۀ روح و جان ندارد. با این اوصاف تایید می‌کنم که می‌توانند برای تن‌دوستان ثمره‌ای وافر از بزاق و ترشح داشته باشند! ناگفته نماند که حسابِ اصالت‌دارهای بالانشین سواست.

هر دوست برگی‌ست بر شاخه‌ای در معبرِ خزان‌های هرروزه

همۀ این قصه‌سرایی‌ها را کردم تا برسم به اینکه چند سالی‌ست دانه‌دانه روابطم با دوست و آشنا کم و کم‌تر می‌شود و بعضاً قطع هم شده است. – نه که خیلی آدم می‌شناختم و گُله‌گُله دورمان را دوستان و ملازمان گرفته بودند-. آن مقدمۀ طولانی را چیدم تا بگویم قطع شدنِ رابطه با دوستان و هم‌قطاران، به دستاویز هزار ادای آدم‌ها (سوءتفاهم‌ها و خودبینی‌ها و ناتوانی در درک موقعیت‌ها و حرمت‌شکنی‌ها و حسادت‌ها و...) یا احتمالا به سببِ شخصیتِ گندِ من و دندان‌های بلندِ نیش و شاخ‌های روی سر و دم‌های از ماتحت بیرون آمده‌ و پاهای سم‌دارم، عکس آنچه در فرهنگ عمومی گفته می‌شود، نه‌تنها به من هیچ آسیبی نزده و برایم مایۀ آن نشده که کاسۀ چه کنم چه کنم دست بگیرم و به فلک بنالم که: تنهایم گذاشته‌اند و بی‌کسم و... بلکه موجد بسترهای نویی در زندگی‌ام شده است که پیش از این فرصت بروز و ظهورشان پیدا نمی‌شد!

تبصره: سخنی کوتاه با عاشقانِ مثبت‌اندیشی

در نظر داشته باشید که من هرگز حرفی از انرژی منفی و رو کردن به انرژی مثبت و دوری کردن از مشکلات و بستن چشم به روی نواقص دنیا و این جور خزعبلات دنیای امروزی نمی‌زنم. که اینها همه حاصل اعتماد بیش از اندازۀ بشر به روانشناسی و توانایی شمارش تعدادِ نورون‌ها و عصب‌هاست. چیزی کمّی. بدیهیاتی مانند این که اگر نزدیک پرتگاه نشوی، هرگز خطر افتادن تهدیدت نمی‌کند. و اسمش را می‌گذارند کشف! به تنهایی هم کشفش کرده‌اند. تا یاخته‌های اضطراب و مواجهه با حقیقت تحریک نشود. یک زمانی وحشی بافقی گفت: همت اگر سلسله جنبان شود، مور تواند که سلیمان شود، همت اگر پای به میدان نهد، گوی فلک بر سر چوگان نهد. آن‌وقت این دانش‌آموختگانِ دنیای جدید آدم‌ها را به سوی کاهلیِ درونی و انکارِ حقیقت سوق می‌دهند تا یک زمانی اشکی بر گونۀ‌ مبارکِ این بزرگ‌واران ننشیند. در زمان ابن‌سینا کسانی بودند که وجود هرگونه حقیقتی را زاییدۀ خیال و ذهن می‌دانستند و همه‌چیز را انکار می‌کردند. تمهید شیخ‌الرئیس این بود که اینان را بزنید، تا از پیدا شدن درد و الم در تن پی به نخستین حقیقت ببرند! حال این معلمانِ مثبت‌اندیشی کلاسِ «ترویجِ انکار و روگردانی» می‌گذارند و بابتش از ملت پول هم می‌گیرند. غافل از آنکه فیزیولوژی بدن شما را هر لحظه به سوی آن پرتگاه هل می‌دهد؛ هر ثانیه؛ مرگ را می‌گویم. چطور می‌توان به آن نیندیشید؟ چون اندوهگین می‌کند؟ وای به حال انسانی که از «اندوه» می‌گریزد و رو به سوی سراب‌های مثبت‌اندیشی می‌کند. آهای... خفتگان... مادران شما و پدران شما و برادران و خواهران شما خواهند مرد؛ پیش چشم‌تان. و شاید شما پیش چشم دیگران. من پیش چشم یار یا یار پیش چشم من! پیش از آنکه سرکیسه شوید، مهیا شوید. کیهان چارۀ دیگری پیش رویتان نگذاشته است.

ادامۀ هر دوست برگی‌ست بر شاخه‌ای در معبرِ خزان‌های هرروزه

برگردیم به بحث‌مان. به سخن دیگر، هرچه دایرۀ روابطم با انسان‌های دیگر کمتر می‌شود، نه که ضربه‌ای نمی‌خورم و چنان که انتظار می‌رود، اثری در من ندارد، که بیشتر استعدادهای درونی‌ام را شکوفا می‌بینم. این یعنی که دیگران جلو استعدادهای درونی را گرفته بودند؟ نه. قطعا هر انسانی می‌تواند به من چیز بیاموزد. حتی نامفیدترین آدم‌ها برایم چیزی برای آموختن و اندیشیدن دارند. حتی همان مهمانی نیز برخی اوقات زمینۀ مطالعاتیِ بسیار سودمندی برای من است تا بدانم از چه حذر کنم و آنچه نامفید است و عبث و بازدارندۀ آدمی از ارتقا و کاوش، چیست. این را هم اضافه کنم که این خلق و خوی تنها اختصاص به من ندارد؛ بیشتر نویسندگان و هنرمندان و اندیشمندان چنین بوده‌اند.

به این ترتیب بالطبع دوستان و آشنایانی که پیشتر داشتم، هر یک به قدر وسع خود، شخصیتی اثرگذار در زندگی من بوده‌اند، اما اینکه این اثر چه بوده است و چقدر گریبانم را می‌گرفته است، حکایت دیگری دارد. منظور من این است که نبود آدم‌ها، هرچند دوستی نزدیک باشد، فرصت و زمان بیشتری را در اختیارم قرار می‌دهد و بر عرصۀ زیستنم می‌افزاید. یکی از علت‌های پرهیزم از مهمانی هم همین است. اینکه وقت زیادی از من می‌گیرد و خویشتن به کنجی می‌رود و عرصۀ هستنم را تنگ می‌کند. گویی که به دنیا آمده باشم تا بخورم و حرف‌های بی‌مایه بزنم. خب این وقت‌ها را صرف چه می‌کنم؟ خواندن، نوشتن، جست‌و‌جوی کیهان در واژگانِ شعر، اندیشیدن به عرصه‌های بودن، تنها بودن، سکوت کردن، پالاییدنِ خویش از روزمرگی، فرورفتن در پوسته‌ای شناس و نیازارنده، امتناع از اصراری عمومی و مردمی به گذراندنِ وقت به خوشی، گوش سپردن به موسیقی، مطالعۀ (تماشا) یک فیلم، بریدنِ بندِ نافِ پیوستگی با دنیا، رصد کردنِ تعالی یا دانی، شناساییِ خویش و... (مَن عَرفَ نَفسهُ...)، هم‌نفسی با یار و مواجهه با تنهایی و تحمل کردنش و باز خواندن و نوشتن، خواندن و نوشتن. چیزی که وقت گذراندن با یک دوست، فرض کنیم دوستی نچسب، اما ناگزیر، یا یک مهمانیِ نطلبیده، می‌تواند یا می‌توانست از من بگیرد. به این ترتیب هرگز گله‌ای از کم شدن، هرس شدن و کوچک شدنِ دایرۀ روابطم با آدم‌ها (به هر علت) نخواهم داشت؛ هرگز. که با دلی شادمان و مغرور، از آن استقبال هم می‌کنم.

گویی هرچه بیشتر، دایرۀ روابط زندگی‌ام از آدم‌ها خالی می‌شود (تفاوتی نمی‌کند سببی باشد یا نسبی و دوستی) و تنها خود و خویشتن در آن قرار می‌گیرم، بیشتر به ماهیتِ زندگیِ شخصی و تکِ خود نزدیک شوم. هستی‌ام را بیشتر می‌فهمم و همچون آینه‌ای شفاف، ترسیمِ دقیق‌تری از خویش، خلقیات، پندارها و افق‌های شهودی‌ام خواهم داشت. تازه می‌رسیم به اینجا که این دقیقا خلافِ تئوری‌های جامعه‌شناسی و روانشناسی است که اغلبْ توانایی‌های فردی و امکان بروزشان را به واسطۀ حضور دیگران یا رابطه با دیگران و در نهایت اجتماعی بودن تبیین می‌کنند. سال‌ها پیش این بینش خود را در شعری (بزن به پنجرۀ دنیایم، با انگشت اشاره...) آورده بودم. به خیالم همۀ آن بستگی‌ها با گروه‌ها و اجتماع و آدم‌ها، اراجیفی بیش نیست! دست کم، برای من.

صادقانه احساس می‌کنم این کوچک شدن دایرۀ روابط دوستی و فامیلی یا به تعبیری ساده‌انگارانه تنهاتر شدن، نه‌تنها آن تجربۀ کودکی را بازتولید نمی‌کند، بلکه سبب شده است خود را پالاییده‌تر، ذهنم را شفاف‌تر و اندیشه‌ام را منسجم‌تر بیابم و بیشتر خودم باشم و به خویشتنم –هرچه هست- نزدیک‌تر شوم. گیرم خویشتنی مالیخولیایی و چندقطبی و مردم‌گریز. اکنون زندگی‌‌ام محدود شده به رابطه با یار؛ همین. و همین بسی بس است، چراکه همۀ آنچه را باید از رابطه با انسانی دیگر دریافت کنم، از یارم دریافت می‌کنم. و گویی شناخت و گفت‌و‌گوی هر روزه با یک تن، که از قضا دوستش می‌دارم، مرا از بسیاری جهات آزاد کرده است. آزاد از زنجیرهای پیوسته با آدم‌های دیگر. زنجیرهایی که برهان‌های تنهانبودگیِ انسانِ متکبر به دانشِ بچگانۀ خود است و اگر نباشد، وامصیبتا به حال او که راه را برای اهریمنِ افسردگی و انزوای اخته فرش کرده است. زنجیرهایی که از بدِ حادثه نیازمندِ مراقبت، روغن‌کاری، هرس کردن یا قلمه کردن و دیگر چیزهاست.

اثر دیگران

گاهی این امکان وجود دارد که شما تنها به واسطۀ مراوده با دیگری، متاثر از اندیشه‌، صحبت یا سبک زندگی او شوید. نه با دیدی قهری و منفی، که حتی ایجابی و مثبت. این دریافت من طی پنج سال گذشته، دقیقا در راستای تزی قرار دارد که سال‌ها پیش در دفتر خاطراتم پی‌ریزی کردم: تکاندن بار اطلاعاتی بشر از خویش. اینجا این توصیف و عبارت بسیار کلی و جهان‌شمول است، اما دقیقا در گام‌های ابتدایی خود از همین روابط با آدم‌ها نشئت می‌گیرد. این امکان هست که برداشت، باور و توصیف شما از هر پدیدۀ انتزاعی و غیرانتزاعی، به سبب وجود دایره‌ای مشخص از بستگان، دوستان و آدم‌ها شکل گرفته باشد. و این دقیقا جایی است که من همواره گفته‌ام: می‌خواهم دریافت، باور و توصیف خویش را از جهان به دست بدهم. همۀ اینها را مفصل در یادداشتی دیگر شرح داده‌ام.

آیا ازدواج دیگران را از شما می‌تاراند؟!

من تحصیلات عالیه ندارم و از در هیچ دانشگاهی داخل نشده‌ام. اما طی سالیان گذشته بسیار شادمان بوده‌ام که هرگز تحصیلاتِ آکادمیک نداشته‌ام. چراکه این احتمال را می‌دهم سیستم آموزشی مستقیما می‌توانست در اندیشۀ من دست ببرد یا حداقل اثر بگذارد. یک استاد یا هم دانشگاهی یا هر کس دیگر. در عین حال این امکان نیز وجود داشت که رفیقان و هم‌قطارانی بلندپرواز و شکرّین‌جان بیابم. اما از جایی که بختیار بوده‌ام و دوستانی عزیزتر از خود داشته‌ام، هرگز به آن امکان نیندیشیده‌ام. دوستانی که هر یک فانوسی بوده‌اند در تمامِ شب‌های اختگیِ مزمنِ پلشتم. آری، من هرگز قدرناشناس نبوده‌ام و ایشان این را نیک می‌دانند. مادر می‌داند، پدر می‌داند، برادر می‌داند، خواهر می‌داند، دوستان می‌دانند... اما نمی‌دانم چه شد وقتی دست در دست یار گذاشتم، گویی نفسِ پاییز به درختِ بهاریِ رفاقت و نزدیکی وزید. پاییزِ بزرگ‌تر، به شکوفه‌های روابطِ خانوادگی، پیش از دست دادن به یار وزیده بود. چه وزشی که مانده بود درختِ وجود را از ریشه برکند! پیش از ازدواج در گپ و گفت با برخی دوستان، این پرسش را پیش کشیده بودم که گویی ازدواج در ایران برخی آدم‌ها (دوستان) را از هم دور می‌کند. خواسته باشد یا ناخواسته، این پیش می‌آید و من پس از ازدواجی پرماجرا و پردردسر و پر از لعن و نفرین و اشک، این را به چشم دیدم. ابتدا گمان کردم نقشِ همسر در این میان باید پررنگ باشد. اما حال این تاثیر را رد می‌کنم. چراکه پارۀ نغزِ داستان این است که من پنج سال کوشیدم تا با همه رفت و آمد کنم. به سنتی‌ترین شکل و خلافِ آنچه بوده‌ام. صادقانه خود و یار را به خانۀ دوستان هم دعوت کردم، اما دستمان به طاقچۀ بالایشان نرسید. حتی بیرون شدیم! آری، مضحک است. همه را به سراچۀ خود دعوت کردم. دوستان را و پدر و مادر را و برادر را و خواهر را. و یار چون فرشته دور همه‌شان چرخید. و من عزت نگه داشتم و بر رفت و آمد (صله رحم) اصرار ورزیدم، اما نمی‌دانم چه شد که کسی خواستارِ دوستیِ ما نشد. هر یک جل‌پارۀ بهانه‌ای به دست گرفتند و رفتند و دیگر پای به کلبۀ من و یار نگذاشتند. حال می‌گویم: ما را که ز خوی خود ملال است، با خوی تو {شما} ساختن محال است[5]. فی‌اَمانِ‌الله. گویا سرنوشتِ من از ابتدا با غربت و غریبی گره خورده بوده است. از چه باکم باشد؟ ما چو دادیم و دل و دیده به طوفانِ بلا، گو بیا سیلِ غم و خانه ز بنیاد ببر[6].

کنون

حال کمتر کسانی هستند که زنگ بزنند و احوالی بپرسند. در حقیقت، دیگر کسی نیست. کسی نیست پیشنهاد شام و دیدار و بیرون رفتن بدهد. من نمی‌دانم آن بیرون چه هست که آدم‌ها مدام باید همچون گوسفندی نیازمندِ چرا و علفِ تازه، چرخی در جایی بزنند. حتما باید مسافرت بروند؛ آن هم حتما با چهارچرخ‌های اهریمنی! حتما باید خیابان گز گنند و دو تا مرکز خرید بالا و پایین کنند تا مفاهیمِ بلند انسانی و عرفانی –یا حکما شیطانی و نفسانی- در زندگی‌شان ظهور کند بلکه اینچنین بفهمند هستند. حتی روتین کردنِ رفتن به تئاتر و سینما و گالری و گپ‌وگفتِ روشن‌فکرانۀ دوستانه هم در نظرم همین‌قدر می‌تواند تهی‌ باشد که زندگیِ خریدخصالانه یا مصرف‌گرایانه. اگر تئاتر دیدن از سرِ پر کردنِ اوقاتِ ملال‌انگیزِ زندگی شهری و ایجابِ استطاعت باشد، یک قِران نمی‌ارزد و بدل به ژستی بورژا‌منشانه و متبخترانه می‌شود و بس. نیاز به هنر باید از روی میلی درونی، اساسی و بنیادین باشد. چیزی باید نظیر آتش در جانِ آدم بدود. نه از برای پر کردنِ سبدِ فرهنگیِ زندگی! نیازی هم که پیشترها به گفت‌و‌گوی نابهنگام با دوستان داشتم، با آنکه بسیار شیدای آن بودم و بهره‌ها از آن منورانِ همیشۀ عمر برده‌ام، با حضورِ یار چنان پر شده است که آن نیاز را تارانده است.

حال انگار قادر باشم تنها با یار، متعالی‌ترین افکار و گفت‌وگوها را در میان بگذارم. همان انتظار که از همگان داشتم. با او دربارۀ «الله و نور فی السماوات و الارض» سخن بگویم و شرحی از «توحید باطنی» برایش بدهم و تفاوتش را با «توحید ظاهری» بگویم. که او خود به قدر کفایت برای دریافت اینها حساس است و همچون دیوژن، از دیو و دد ملول است و انسانش آرزوست. و من این را در او به چشمِ دل دیدم و پیمانی با او بستم؛ به او گفتم: من می‌خواهم در کنار تو متعالی‌تر شوم. اگر هدفی از ازدواج با تو داشته باشم، «تعالی» خواهد بود. نمی‌دانم در این راه توفیق خواهم داشت یا نه. با این حال، به استعانت از این کلامِ زکریای رازی در پاسخ به اسماعیلیون دربارۀ احتمالِ خطا در نظرِ فیلسوفان که گفته است: «بحث بر سر خطا و دروغ نیست. هر یک از آنان کوشش‌هایی کرده‌اند و به‌خاطر همین کوشش‌ها در مسیر حقیقت قرار گرفته‌اند»[7] همین راه را خواهیم پیمود. او آن مرتعِ بی‌زنجیر است که من با او، بی شما و دور از شما و شهر، می‌توانم همچون اسبی رمیده، مجنون، لایعقل و سودایی به هر سوی این هستی بدوم. گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی، دوست {یار} ما را و همه نعمت فردوس شما را.[8]


1. نظامی گنجوی، خمسه، مخزن‌الاسرار، بخش 32، مقالت هفتم.

2. Chronic anger.

3. «سه نوع اشرافیت وجود دارد: اشرافیت موروثی و اجتماعی، اشرافیت پول و اشرافیت فکری. از این میان اشرافیت فکری شریف‌ترین است». آرتور شوپنهاور، در باب حکمت زندگی، ص 183.

4. مکبث، ویلیام شکسپیر، ترجمه فرنگیس شادمان، علمی فرهنگی، 1374، پرده دوم، صحنه چهارم.

5. نظامی، خمسه، لیلی و مجنون، بخش 42.

6. حافظ، غزل شماره 250.

7. تاریخ فلسفه اسلامی، هانری کربن، ترجمه جواد طباطبایی، ص 200.

8. سعدی، غزلیات، غزل شماره 6.

فلاخن 21؛ برای 20 سال نوشتن!

 

سال‌هاست از یاد برده‌ام که 16 اردیبهشت را پیشِ خودم جشن بگیرم. 16 اردیبهشت 1378. روزی که وقتی خودکارِ آبیِ بیکم را روی نخستین برگ از هزاران صفحه‌ی سفیدِ نانوشته‌ی خاطره‌نویسی حرکت دادم، دیگر نتوانستم متوقف‌اش کنم. از پسِ فرازها و فرودها و اتفاق‌ها و اندوه‌ها و شادی‌ها و خبط‌ها و دگردیسی‌ها و تجربه‌ها و جهالت‌ها و دانستن‌ها گذشتم، و همچنان صفحه‌ی نانوشته‌ی پیش رو را جستجو می‌کنم. صفحه‌ای که هنوز نوشتن‌اش برایم ریختن و درانداختنِ طرحی دیگر در نوشتن است. عشق‌بازی با کلمه‌هایی دیگر. با چینشی دیگر. با حالی دیگر. و عقلی دگرگون و اندیشیدنی دیگرگون.

اگرچه این گرامی‌داشت را در وبلاگم می‌نویسم، اما هنوز با خطِ چپرچلاقم توی دفترِ مُسِنم هم می‌نویسم. نوشته‌های گهگاهی از زندگی و پاس‌داشت‌ها و فکر کردن به داشته‌ها و خاصه یارم. توصیف کردنِ روزها و حال‌ها و دغدغه‌ها و ایده‌ها و ترسیم و تحریر واژه‌های نویافته.

اکنون، و پس از 20 سال، دیگر نوشتن برایم پناه و توسل و دستاویز و امثال اینها نیست. اوایل بود. مواقعِ اندوهگین شدن بود. هنگامی که می‌اندیشیدم، بود. گاهی که هستی رخوت‌انگیز می‌شد، بود. جایی که نمی‌توانستم حرف بزنم، بود. حالا دیگر خودِ من است. من نوشتنم. و نوشتن من است. هنوز کار من نشده است و من کار نشده‌ام. (آن هم با وقت 13 ساعته‌ای که از من می‌گیرد) هنوز آدمی جَلد نشده‌ام که فکر و خاطرم را قبض و پول و خرید زایل کرده باشد (تازه کتاب هم می‌خوانم، فیلم هم می‌بینم، با یارم وقت می‌گذرانم، گاهی هم اول صبح نرمش می‌کنم!). اما هنوز نوشتن نوشتن است و من دچارش. نوشتن درباره‌ی "همسایه‌ها"1. درباره‌ی بازی RDR II. نوشتنِ ناداستانی دیگر. نوشتنِ شعری دیگر. که چه پاییز و زمستانِ پُرشعری را از سر گذراندم. چقدر ذوق کردم که پس از چندین سال توانستم ماهی چندتا شعر بنویسم. و حتی بیشتر از اینها، و بی‌آنکه بنویسم، با دیدنِ فصل‌ها و آدم‌ها و اتفاق‌ها، با کلمه‌ها در ذهنم جهان را می‌بینم. بی‌آنکه خودکار مشکی‌ام را دست بگیرم، با جمله‌ای درست و اندیشیده شده در ذهنم با آنچه پیشِ رویم می‌آید، مواجه می‌شوم.

با کبوترِ تُپُلی که روی سیمِ لابد برق‌دارِ مترو نشسته است و پیش از رسیدنِ قطار می‌پَرَد. با سگِ پُرپشم و زرد و خوشگلی که توی علف‌های بلندِ تازه روییده‌ی ناشی از فروردینِ پرباران، به دنبالِ سگِ دیگری جست می‌زند و دُم تکان می‌دهد. با زنی متین و آبی پوش، که کنارِ پنجره‌ی مترو نشسته است و دست‌اش را زیر چانه گرفته و به کوه‌های البرزِ پشتِ شیشه خیره شده است و آرام آرام اشک می‌ریزد. با پیرمردی که در اولین ساعت‌های صبح کنارِ دیوارِ بلندِ زندان، انتظارِ باز شدنِ درِ ملاقات را می‌کشد و به سیگارش پُک می‌زند. با گدایی که هر روز روی پلِ فتح‌المبینِ استاد معین می‌بینم و مردد می‌شوم که این بار به او پولی صدقه بدهم یا نه! با برفِ گهگاهیِ روی قله‌ها، با درازای خیابانِ آزادی و کوه‌های کوتاهی که انتهایش چیده شده‌اند و لابد انتهای تهران را از سمتِ تهران‌پارس مرزبندی کرده‌اند و قشرِ سیاهِ آلودگی دیدن‌اش را اندکی سخت می‌کند. با تصویرِ سربازِ سبزپوشی که از زیرِ قطارِ مترو بیرون کشیده می‌شود. با سرخ و نارنجیِ غروبِ اطرافِ کرج و آسمانِ فراخی که با تکه‌های بریده بریده‌ی ابر آراسته شده است. و با هزار هزار چیز و کسِ دیگر که از پشتِ کلمه‌ها و تعابیر و وصف‌ها نگاه‌شان می‌کنم. اینها خود گاهی راه به نوشته‌ای می‌برد و گاهی هم نه.

سر ِ کار، برخی اوقات کلمه‌ا‌ی در ذهنم دور می‌زند. می‌روم توی واژه‌یاب و جستجوی‌اش می‌کنم و مدخل‌اش در دهخدا را مطالعه می‌کنم و یادم می‌ماند که از آن، جایی استفاده کنم. گاهی در کتابی شکلِ دستوری جمله‌ای توجهم را جلب می‌کند. درباره‌اش مطالعه می‌کنم. مقاله‌ای می‌خوانم. و از پی‌اش دنبالِ قواعدِ دیگری در دستور زبان را می‌گیرم. از پیشنهادهای شاملو گرفته تا ابوالحسن نجفی و رضا شکرالهی و دکتر باطنی3 استفاده می‌کنم. دنبالِ افعالِ ساده می‌گردم و سعی می‌کنم خودم هم از افعال مرکب کمتر استفاده کنم. سخت‌گیری در نوشتن را بیشتر می‌کنم. تیترها را وارسی می‌کنم. دنبالِ اضافه‌های تشبیهی و مشتق‌ها و جناس‌ها و تلمیح‌ها و ترصیع‌ها و اصطلاحات و استعاره‌ها می‌گردم. توی شعر فردوسی و سعدی و حافظ و مولانا. یا توی رمان‌ها و مقاله‌ها و جستارهای شاهرخ مسکوب. از اینکه کلی از ساختارهای زبان را نمی‌شناسم از خودم ناامید می‌شوم. سپس دوباره می‌خوانم و مطالعه می‌کنم. از عنوان‌های سایت ورزش سه و فرارو تا بعضی جاها در برخی ترجمه‌های خشایار دیهیمی از فلسفه‌ی ترس از لارس اسوندسون خرده می‌گیرم و اخم‌ام توی هم می‌رود و سعی‌ام این است که در کارم، و با همان فضای محدودی که برای نوشتن دارم، فارسیِ سلیس و درست‌ودرمانی را تحریر کنم. و به خودم امیدواری می‌دهم که ای بسا همان متن کوچک من در سایتی فروشگاهی، بیشتر از متنی ادبی در سایتی ادبی خواننده داشته باشد. پس زیاد هم جای بی‌ربط و پرتی کار نمی‌کنم و دلم اندازه‌ی 5 دقیقه خوش می‌شود!

گاهی که اندکی از ضخامت درونگرایی‌ام کم می‌شود، سعی می‌کنم به دو نفرِ دیگر هم یاد بدهم که آقا از "می‌باشد" استفاده نکن. ننویس "عدم موفقیت"؛ بنویس ناکامی. به جای پرهیز کن بنویس بپرهیز. فعل‌های ساده‌مان دارد از میان می‌رود. دایره لغات‌ات را بیشتر کن. چارتا کتاب بخوان. و از این پندهایی که با متانت از پشتِ سبیلم بیرون می‌آید. اما وقتی در متنی ببینم‌اش، می‌گویم: آخــه بی‌سوااااد! فلان فلان شده! و از طرفِ دیگر گاهی از ساخت‌های مردمی در زبان کیفور می‌شوم. وقتی روشن می‌شوم که "بزنگ" در زبان عامیانه، امر به زنگ زدن و ساختن فعل ساده است (زنگیدن). آن هم با کمک گرفتن از ساختار زبان فارسی. و از این دست ساخت‌ها را جست‌وجو می‌کنم.

سخن دراز نکنم (اگرچه تا اینجا هم کرده باشم). هرچه می‌گذرد، بیشتر قاتیِ نوشتن می‌شوم و کمتر از آن فاصله می‌گیرم. با تمامِ فرصت‌دزدی‌هایی که زندگی از آدم می‌کند؛ با تمامِ محرومیت‌هایی که آدمی چون من دارد؛ با همه‌ی تک‌روی‌ها و خودبسندگی‌ها و خودآموزی‌هایم، و گز کردن‌های تنهایم در وادیِ نوشتن و ادبیات، و با همه‌ی تنگ‌ناها و شکم‌بارگی‌ها و طاعون‌زدگی‌هایی که نوشتن در این مملکت سوخته‌ی اسلامی دارد، از پس 20 سال هنوز نوشتن را وا نداده‌ام. نه در شعر، نه در جُستار، نه در داستان‌واره‌ها، و نه در هیچ شکل دیگری از متن و نوشتار. جایی خوانده بودم که ژاک دریدا، فیلسوف و زبان‌شناس و منتقد فرانسوی گفته است تنها دو چیز اهمیت دارد: سکوت، و نوشتار.

 

 1- رمان همسایه‌ها، نوشته احمد محمود، 1352

2- بازی Red Dead Redemption 2، 2018

3- مقاله‌ای با عنوان فارسی زبانِ عقیم، از دکتر محمدرضا باطنی 

فلاخن 20؛ کسی‌ست پشت به شما، رو در آفاق کرده خیره چشم!

 

اگرچه فلاخن‌نوشت‌ها سال به سال شده است، با این حال نمی‌توانم دریغ‌اش از خود کنم. همچون بسیاری قدیم‌ها از من و در من و با من که اگرچه قلیل‌اند، اما هستند. زمین و آسمان و زندگی و روزها و زورها! و کار و راک و شعر و شهر و فیلم و داستان‌نویسی بی‌داستان و کتاب و سینما-ادبیات و موسیقی و مردم و نامردمی (همان‌ها که در زیرنویس روزمرگی‌ها هم هست) و نگاه خیره‌ام به روز مه‌آمیز و آن کلاغی که پرید از فراز سر ما و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد*، و دلم رمیده لولی‌وشی‌ست شورانگیز/ دروغ‌وعده و قتال‌وضع و رنگ‌آمیز* و... هستند. پس فلاخن‌ها هم هست. اما این فلاخن با آخرین ِ خود تفاوت بسیار دارد. بزرگترین تفاوت‌ها را در پس دارد، اما در ظاهر همان است که بود. همان فلاخن ذوب شده در میان معناها و مفاهیم و آرزوهایی که لابلای لحظه‌ها و نگاه‌ها و تماشای جهان به آن برمی‌خوردم. در ظاهر صدای پرندگان را نگاه می‌کنم و ابری ولگرد را در آسمان بی‌سو دنبال می‌کنم. اما در پس نمی‌دانم که چه‌ها هست. چه چیزهایی درون قشر مغزم در جریان است. شاید به خاطر همین ندانستن‌هاست که کم شعر می‌نویسم. شاید هر فصل یک شعر مرا لایق میعاد ببیند. این برایم فراوان غمگین کُن است. در عوض بسنده کرده‌ام به همین بودن‌های جرعه جرعه. عاصیِ درونم معترض می‌شود و من رویم را برمی‌گردانم.

اگرچه 2 سال زمینی از 30 سالگی هم گذشته است، اما هنوز با همه خستگی‌ها در مفاصل و ساق‌هایم، اگر باران شبانه‌ای، خیابان‌های سیاه و مملو از دوپایان سرگردان و خشمگین و بی‌نزاکت و بی‌فرهنگ و کتاب‌نخوان و حشری و پستی‌گرا را بشورد تا هرچه کثافت است پاک شود، می‌روم و دقایقی قدم می‌زنم. (دیگر نه با یک جفت پا) –هنوز هم انتظار "یه روز یه بارونی واقعی میاد و همه خیابونارو می‌شوره"*، را می‌کشم- با استناد به همین دلایل می‌توانم به صراحت بگویم که نمرده‌ام. اگرچه هر روز بیش از روز پیش به آن نزدیک می‌شوم و تحلیل رفتن قوای جسمی و جوانی که آشکارا از اندام پرصلابت و نیرومند رخت بربسته‌اند، خود به دریغ و افسوسی افزون‌تر بدل شده است. با این همه زندگی افسونی دارد که در رگه‌رگه‌های برگ درختان می‌توانش دید. در زنده شدن دیگرباره‌ی زمین می‌توانش با دمیدن سبزه از خاک دید. در همنوایی ناهماهنگ ارکستروار قورباغه‌های مرداب‌های رو به خشکی لنگرود. هر بار در "مانلی"* می‌توانش خواند. با پوچی و هدفمندی همزمانش. با دنیای دوقطبی سرسام‌آورش.

اگرچه مدت‌هاست به هنر به دیده‌ی شک می‌نگرم و در این راه انگار همراهانی چون برگمان* را نیز هم‌قطار خود می‌بینم (برگمان نیز در نهایت قائل به این امر بود که هنر یا سینما نمی‌تواند آنچنان تاثیری که هنرمند در پی آن است بر جهان بگذارد) با این همه هنوز دیدن فیلم‌هایی همچون "مادر" دارن آرونوفسکی یا "پترسون" از جیم جارموش می‌تواند به وجدم بیاورد و بگویم "عجب فیلمی". و حتی پا فراتر بگذارم و درباره‌شان بی‌اندیشم و ایده‌ها و گفتمان و عقیده و نگاه موجود در آنها را چند روزی دنبال کنم و شاید هم وقت کنم و قدری درباره‌شان بخوانم. دریغ آنجاست که وقت اندکی زیر بغل و در جیب‌هایم دارم و همچون پیش‌ترها نمی‌توانم ازآنها بنویسم. (آنقدر زمان کم دارم که نوشتن همین فلاخن، بیش از یک ماه طول کشیده است!)

با این همه، فلاخن 20 باید درباره افسون زندگی پس از گذشت سال‌‌ها عمر (بخوانید چُس مثقال عمر) باشد. در عین حال باید درباره قدر و منزلت کمش در ایران و علی‌الخصوص در زمانه حکومت جمهوری اسلامی باشد. در زمانه‌ای به شدت دون، چرک و پلشت و انباشته از دود و دروغ و پست‌آیینی. زمانه‌ی بزرگ شدن آدم‌های پست و کم‌مایه. زمانه‌ی جهل‌باوری و در بوق کردن جهالت و نمایاندنش که حق است و حقیقت. زمانه‌ی مسخره‌ترین سلایق. بی‌مایه‌ترین خلایق؛ با چشم‌هایی فاسد و دهانی لال و دست و پاهایی بی‌مصرف. لب‌هایی تنها از برای افاضه اطوار خودنمایانه. زمانه‌ی مردان زن‌نما و زنان باسن‌نما. زمانه‌ی بی‌نویسنده و بی‌شاعر. زمانه‌ی دلقک‌مابان سیاست‌کار. و باید زمزمه‌کنان گفت: بزن باران که دین را دام کردند/ شکار خلق و صید خام کردند/ بزن باران خدا بازیچه‌ای شد/ که با آن کسب ننگ و نام کردند/ بزن باران به نام هرچه خوبی‌ست/ به زیر آوارگاه پایکوبی‌ست/ مزار تشنه جوباران پراز سنگ/ بزن باران که وقت لایروبی‌ست*. هنگامی که به اینها می‌اندیشم خشم بر خشم در سرم بار می‌شود. از بلاهت مردمان افسوس می‌خورم و از اینکه بی‌قدرترین آدم‌ها زمام این مملکت را در دست دارند و دهان پر از گندشان را باز می‌کنند و یاوه پشت یاوه می‌بافند، به خود می‌پیچیم و در خود می‌پیچم و ابرو گره می‌کنم و هیچ‌شان از فحش دریغ نمی‌کنم. کاری‌ست عبث. اما در حال حاضر تنها سلاحم همین است.

هرچند تمام وقت زندگی را کار گرفته است و کار؛ اما همان باریکه زمان باقی مانده را چنان نوش می‌کنم و از پس‌اش چنان قهقه‌ای از شادی سر می‌دهم که بی‌گمان حسادت را در دل و سینه‌ی چرخ برمی‌انگیزم. گهگاهی به‌اش (چرخ) می‌گویم: می‌دانم از حسد لب می‌گزی و کمین لحظه یا روزی را کرده‌ای تا انتقام کشی. اما تا آن زمان بارها کامیابی‌ام را بر سرت خواهم کوفت. کامیابی اندکم را در انتهای روزان. در ابتدای شبان فروزان! با افسون زندگی که بیدارم نگه می‌دارد. با آن شعری که از پی فصل‌ها سراغم را می‌گیرد. با دوست و دوستی و دوستانه سپردی کردن را...

 

 

1- از شعر "فتح باغ" از فروغ فرخزاد

2- غزلی از حافظ

3- جمله‌ای از فیلم "راننده تاکسی" ساخته مارتین اسکورسیزی

4- مانلی منظومه‌ای بلند است از نیما

5- کارگردان سوئدی

6- آهنگ "بزن باران" از حبیب

فلاخن 19

 

اگر گمان کنیم که همه چیز از زندگی دانسته‌ایم و باد در غبغمان بیوفتد که سردی و گرمی چشیده‌ایم، ابلهیم! ما که باشیم که قدرت تحلیل همه‌ی پدیده‌هایی را که برایمان رخ نداده داشته باشیم، تا بخواهیم بگوییم همه‌ی زندگی را چشیده‌ایم؟! نوستراداموس‌وار چنان سخن می‌پراکنیم انگار تمام خزان‌ها و بهارها را از سر گذرانده‌ایم. مرغی گردن‌بریده می‌بینیم و دلمان‌مان آب می‌شود. کودکی بی‌جان می‌بینم و گمان می‌کنیم تطهیر شده‌ترین خشم جهان در دلمان است. اتصالمان به اینترنت قطع می‌شود و کار انزالمان به تاخیر می‌افتد و تصور می‌کنیم که با دشواری مواجهیم! یا که فقر و تنگ‌دستی را اعظم دشخواری‌ها می‌دانیم یا به گستاخی گمان می‌بریم عشق می‌شناسیم و... آه از کم دانان!

   اگر تصور می‌کنیم زندگی آن چیزی‌ست که در ذهن ناقص ماست و همه اطلاعات و اراجیف دست مالیده به علاوه چس‌مثقال عمر کج و کوج عیارمانند، پس هنوز کودکی هستیم که دهان از پستان مادر برنگرفته‌ایم. حقیقت و زندگی را پستان مادر و شریانش را شیرش متصور شده‌ایم و تلخی‌اش را جدا شدن از سینه‌ی مادری. هنوز گردن به فراپشت نچرخانده‌ایم، هنوز چشم نگردانده‌ایم، و هنوز چندان که باید اندیشه نکرده‌ایم. آن روز که نفس مادر بالا بیاید و سینه‌اش گرمگاه سر محبت‌جویمان نباشد، از قیلوله رویابین بیرون خواهیم آمد. تازه شاید آن روز اندیشه کنیم (اگر یاد گرفته باشیم) و آفاق آفاق ستاره و بیکرانگی را در نظر آوریم (اگر دل‌کور نباشیم). ندانستگی‌هایمان را اگر می‌دانستیم، هرگز مدعی شناختن زندگی ناشناختنی نمی‌شدیم.

   هرگز نمی‌توان پی برد که زندگی چه برای آدم در پیش دارد. هرگز... آنچنان که تولستوی در جنگ و صلح با همین مایه، شخصیت‌هایش را و عقایدشان را دائم زیر و زبر می‌کند. بالکونسکی را و پی‌یر را و ناتاشا و دیگران را...

   پدیده‌هایی در زندگی وجود دارند که تنها حیرتی دهان‌وامانده نصیبمان می‌کنند. اینکه از کجا، چگونه، چطور ممکن است. و هیچ پاسخی نیست. هرچند ظاهر زندگی همان باشد. همان دوآلیسمی (دوگانه انگاری) که عموم مردم از پیوند دادن اجزایش عاجزند. مرگ، تولد. غم، شادی. روز، شب و... عموم تحصیل‌کردگان هم همین‌گونه‌اند. عموم آنانکه تحکیم زندگی خویش را در اقلیت‌باوری دیده‌اند نیز. البته گویی سرنوشت بسیاری چنان باشد که همه چیز را با موفقیت (مضحک‌ترین و مجازی ترین مفهوم قرن جدید) توضیح دهند و زنی و حقوقی و ماشینی را قلل زندگی بدانند. و اینان چیزی بیش از زندگی نباتی نصیب نمی‌برند.

   هرچه طی زمان‌های گذشته تقریر نکرده‌ام، صرف اندیشیدن به آنچه شده‌ است که در پیش آمد. زمان هایی بی‌شعر و بی‌شعر.

 

پی‌نوشت: در تمهیدات عین‌القضات همدانی آمده است: ای‌دریغا! ندانم که فایده و حظ از این سخن‌ها که خواهد برداشت. جانم فدای او باد!

فلاخن 18 همراه با زیرنویس روزمرگی ها!

 

 چ راغ ها را که خاموش کردم دیدم بازهم روح درازم گوشه ی بالای اتاق چسبیده به دیوار. هنوز هم از صرافت خیره ماندن به من نیوفتاده است. پاهایش از چند شب پیش هم لاغرتر شده. دنده هایش زده بیرون. گودی چشمانش بیشتر شده و لب هایش جوری ورم کرده و سیاه شده که آدم خیال ورش می دارد نکند میمونی چیزی باشد! آنقدرها که می گویند روح ها سفیدند سفید نیستند. یا حداقل به نظر من اینطور نمی آید. تقریبن شبیه شفیره ای ست که به پُفی ممکن است دود شود برود هوا. آمدم نشستم روی تختم. دست چپش را گذاشته روی دیواری که تختم بهش چسبیده و دست راستش را گیر داده به سقف. کف پاهایش هم روی دیوار روبه رویی ست.  سه چار سالی هست که هر شب همین کارش است. بی پیر گاهی زهره ام را می ترکاند!

   پرسیدم تو هنوز زنده ای؟ جواب نداد... پرسیدم چیزی حس می کنی؟ جواب نداد... لم دادم. هیچ وقت جوابم را نداده بود و من هم هیچ وقت انتظار پاسخ نداشتم اما بازهم می پرسیدم! یک بار ازش پرسیدم به نظر مریض میای می خای ببرمت دکتر؟ فقط سرش را به مخالفت تکان تکان داده بود. یک بار دیگر سوالی از او پرسیدم که برای خودم حکم پاسخی متفکرانه داشت. پرسیده بودم: تو هم فکر می کنی زندگیمون بیشتر از هویت و اسطوره به آدرنالین احتیاج داره؟! او همان نگاه سگ خلق اش را تحویلم داده بود اما من گویی چیزی را فتح کرده بودم. به پهلو دراز کشیدم. همیشه انگار پدرکشتگی دارد با من. جوری نگاهم می کند که بیا و ببین ... انگار که بخاهد درسته مرا بخورد! (بعدن باید درباره ی روح های آدم خار چیزی بخانم) از غیضم گفتم ... برو به درک بابا تو هم! کون لق تو و هرچی که فکر می کنی! (این را طوری گفتم که خودم هم مخاطب باشم) دنده به دنده شدم و او را ندید گرفتم. دیدم بازهم دلم می خاهد ”in the Mood For Love “ را ببینم. گفتم دست بردار... "رومئو"ی رقت انگیز پیزوری! "وینسنت اسمیت" بی چاره شب به شب منتظر است تا دمبالش را بگیرم و با هم برویم به "اداره ی حقیقت" کوفتی، آن وقت جناب عالی فیل ات یاد هندوستان می کند؟ آن هم این همه راه؟! اما آخر اِراده ی اداره رفتن هم نبود. دوباره محض خاطر دلیل تراشیدن گفتم که "هدایت" همین نزدیکی هاست و من نمی روم سری بهش بزنم و احوالی ازش بگیرم، کی حالش را دارد برود تا اداره ی حقیقت! تازه گورستان "پرلاشز پاریس" همش چندتا خیابان با ما فاصله دارد. شاید طفلک صادق منتظر یک نفر باشد برود پیشش. خدا را خوش نمی آید آدم در در و همسایگی نرود احوالی بگیرد. چه جور هم وطنی هستیم ما؟ آدم به خیالش هم نمی رسد غربت چقدر می تواند عوض اش کند. انگار همین دیروز بود... بیست و نه سال گذشت. اما خب چیزی از گناه این دولت های قرمساق کم نمی کند که برای نوردیدن چارتا خیابان هم ازمان ویزا می خاهند. بازهم کارمان به اداره ی حقیقت افتاد. این را برای از سرواکردن نمی گویم. شما حساب کنید طرف جیب اش پر است تا ماه می رود، انگار که رفته باشد خانه ی عموی اش! ما شلنگ تخته می اندازیم تا از سرویس جا نمانیم و غُرغُر سرپرست بخش در نیاید که این دفعه ی چندم است و بی مبالات شده اید و توجیهتان چیست برای این همه تاخیر؟ آخرش هم برای از این خیابان به آن یکی رفتن ازمان ویزا می خاهند. شاید بگویید آن ها هم حساب مغز ِخرخورده ای را می کنند که می خاهد آدمیان ریسه شوند و در صفی واحد رهسپار بهشت شوند و اگر احدی به باور او پا کج گذاشت به صدای ناسوتی ِ ترقه ای هشیارشان کند. خلاصه این می شود که وینسنت تنها می ماند و دلمان فیل سواری می کند و هدایت هم به تق تق روی در گوش تیز کرده و چُس ناله هایش را عین خود ما مکتوب می کند. خاه قبول کنید خاه نه اوضاع از این قرار است.

   توی تاریکی با نوک انگشت های دست و پایم دیوارها و خرت و پرت ها را سُکیدم تا نصف شبی سکندری نخوریم. رفتم زیر سماور را روشن کردم که مگر آبی گرم شود برای یک لیوان نسکافه. بَر که گشتم دیدم روحم رفته است! وقعی نگذاشتم و با خودم گفتم فرداشب برمی گردد. اما دیگر هیچ وقت نیامد. شب های زیادی چراغ را که خاموش می کردم برمی گشتم گوشه ی اتاق را دید می زدم. زیاد خیال نکردم که ممکن است چه اتفاقی برایش افتاده باشد. شاید مرده باشد. نمی دانم ... اما همانطور که به یک دفعه ظاهرشدن هایش عادت کرده بودم به نبودن هایش هم عادت کردم. آدم این روزها چه ها که نمی بیند. روحمان هم ترکمان کرد. حکمن این هم عادی می شود.

 

 

 

- In The Mood For Love  فیلمی ست از "وونگ کاروای" کارگردان هنگ کنگی

- "وینسنت اسمیت" نام شخصیت اصلی رمان 1984 از "جرج اورول" نویسنده ی انگلیسی ست

- گورستان "پرلاشز پاریس" محل دفن "صادق هدایت" نویسنده ی نامی ایران است

فلاخن 17


-          پیش فلاخن

فلاخن نوشتن هرگز آسان نبوده و نیست

همیشه همه ی توانم را برای نوشتن گرفته است اگر چه همه شان شباهت از حرف های ساده ای برده باشند که مدام به کار برده شوند

فلاخن نوشت ها هر یک به تنهایی پروسه ی رهیافتی ست به ... چیزی که هرگز معلوم نیست ! چیزی که هرگز میل به دیده شدن وشناختن ندارد و گریز از این شناخت به فلاخنی دیگر منجر می شود ، و این نوردیدن هرباره ی میل به شناخته شدن ِ آن نا شناخته است .

بگذریم ...

" فصل " بی درنگ از شکاف های نومیدی گذر کرد و سیاق دیرین خود را پی گرفت ، بی انکه با دشت ها و شکوفه هایش از پاهای بی قدممان استقبال کرده باشد ! گفتی غرق کن خودت را گفتی در خاندن گفتی بغلت ( امر به غلت خوردن ) درون کتاب گفتی به دیگران شهیق ِ دردت را نرسان گفتی و گفتی ... و من به چال ِ چار حفره ی خاموشی در آمدم ، مالکش شدم ، از یکایک مصالح آن چالی دیگر برآوردم و دودیگر فرو شدم سدیگر به نزع در آمدم و درآخر به پوست واره ای در انبوه ریش و مو مبدل ... که شعر به کام ِ تلخ و تیز طوماری می ریزد ، مقدر نام ! " فصل " در گذر از میانه نه به رفت و نه به دنبال لب از لب نگشوده ست و غرفه ای به ضیای مهر تعبیه نکرد .

فره روی گرداند و نه حتا یک از ایزدان به احترازم ، ابرو خم نکرد .

-          پس فلاخن     

 

Poem is my only heal “ “*


* شعری ست از خودم !

 

فلاخن 16


کاش توانایی خفه کردن خدا و زمان و زمین را داشتم ! لجاجت بازی ست ! آه ... ای آذر غمگسار و رسوا ! ای حالت همان حالم ! هم دغدغه ی ستاییده ام ! هم اشک من ! هم لحظه ی شکسته ی طردم ! هم اندیش من که جهان برای تو هم خالی ست از جاذبه ! "نیوتن"ِ کودن زمین را در چنین حالی نسنجیده بود ! به صفحه های کدام تقدیر نویس احمق دچار ؟! به کدام مکان ِ بی دور منتظر ؟!به دفعات کدام شماره ی نابلد این سوال ها را پرسیدن ؟! به شکنجه های روز و شب تحملم نیست باور کن ! گریه های نیمه شبانم را پتو خفه می کند ! گلو خراشی های روزم را هیاهوی گوش خراش کارخانه . پتو های بی ستاره مان را دیگر شب "الاهه ی ناز"ی نیست ... تابم نیست توانم نیست نگذار سر بروم از قلبم و بریزم اینجا تا ببینی ام !!! 

ای آذر بی تن ، روح شده ی ابری ... لجوجم اگر از ... خشم ی ست که صبح ها تخم می گذارد درون ذهنم و تا شب هیولایی می شود عبوس و کم حرف که شال بلندش هم از خشم سرد درونش نمی تواند رهانید . به اشک های خود هشیارم نکن ! طاقتم نیست باور کن ... وقعی اگرم به خدا بود که ... آذر هرگز این سان انباشته از رنجیدن و رنجیدن و رنجیدن نبود . وقعی اگرم به خدا بود که دلیل بر بغضی نبود این روز های پر حافظه ! وقعی اگرم به خدا بود که آذر نمی شد هرگز ! 

نگذار این گونه بیرون بریزم ای آذر کبود . نگذار غمم را میان دندان مجازی این فضا بجوم . هم مرگ من ! تلخی این چنین نوشتنی تنها به سوراخ شدن چشمانمان منجر می شود ... اشک هایت را ذخیره کن ، تشنگی ها نوشته اند برایمان ... 

تا سر می روم از تو تازه لبریزم ! تا لبریز از توام تازه جرعه ی اول است ! تا بنوشمت هلاکم ! خنجر خنجر کشتن سراغ می کند مایع حیاتی به شکل تو تا رسیدن . 

حدی مرزی کرانی انتهایی اخری سقفی حدودی نیست اگر بخاهم از تو بنویسم . نه که پاییز و آذر الهامم بخشند نه که طبیعت و رنگش شوقم دهند نه که اسطوره و معنی سرازیرم کنند نه ! تنها تو خود به استقامت وجودت تذهیب تمامی این و آن همه ای ... سرتاسر چنگ حزن اذری چون تو به رقص های گریانم منتهی می کند . رقص این کلمه های ناچیز ... میان مسافتی که می نشینند تا ... خانده شدن 

قصدی نبود قصدی نبود باور کن ... آی آذر مویه گر ِ ستم ! 

 

فلاخن 15


زمان میگذره و هیچ چیز تغییر نمی کنه   همه چیز به " گه " ختم می شه ! التیام و علاج این زندگی چیزی ست از دست رفته و منهدم شده   ترکیده توی لحظه های جنون انگیز گذشته و آینده   عجیب تر از حتا ... عشق

چه چیز می تواند هراس انگیز تر از این باشد ... ؟ اگر نه نوشتن دست و پا زدنی بیش نیست برای رهایی از این " سگدونی " که متحملش هستیم   دیگر توان وزن اساطیری این وضع را ندارم  دیگر ندارم  کاش جهان تمام شود کاش دنیا پایان بگیرد  کاش زمین بازایستد از حرکت  کاش کاش کاش ... و حسرتی و حسرتی و حسرتی  که تا همیشه پایدار است  همیشه های تهوع آور تشر رفتن به تقدیر و خدا و خود که در درازنای پکیده ی ثانیه های عمریدنم مکرر شده اند  بی تجدید نظری به ان  بی ان که متوجه واپسگرایی هایم باشم  واپس زدگی هایم  وارفتن هایم از همه چیز  و شاید متوجه باشم اما نامرعی باشد ! آهی می ماند برای زمان هایی که وجودم زیباترین معماری بود  .... 

کلمه ها و زشتی و زخم و زمختی هوای این زمین زننده را نمیتوان کاست 

 

به بی رنگ ترین ... خلطم !

نفس کشیدن هم تابو خاهد شد

و تو و هوای انجماد آلود این شهر ... و آدمهای زننده ی این فضای مجازی گندیده !

قسم به لعاب ترک خورده ی لب هایت ... ما ... سر خورده بودیم در ممنوع !

تیر آخر هم توان خلاصیدنمان را ندارد 

که تخم و ترکه ی آنها باقی خاهد ماند و ما مقطوع می شویم

قطع می شویم 

از هم

 ... حتا بی خون !

(خودی)

اگر هم قریحه ای نبود تا به فلان و فلان زندگی مته بگذاریم که دیگر حس کردن خویشتن ممکن نبود

 

 

* نامرعی به معنای مراعات نشدنی ست


فلاخن 14


به وقت بی وقت صبح ! دست نوراگین افتاب می رسد یه صورتت   اه ! این دیگه کجا بود !!! انتظار چیزی درخشان در اسمان را نداشتی ! هنگامی که روی افکار تاریکم قدم می زنم تا ... کار 

دوست داری باز هم 2046 را ببینی   اشتباه کردم همون شب دوباره ندیدمش ! 

یک خط کتاب بخون ! تی اس الیوت و همگرایی با اندیشه اش درباره ی مبدل شاعرانه در ذهن به کلمه ... این ها در کجا ها غور کرده اند ؟!

Castel Of Glass چقدر اهنگ جوریه با این روزها  linkin park هم دوس داشتنیه وقتی تار های گیتار برقیش توی گوش خوش ترین ترنم هستی مفردته   انگار یه منبع نور باشه که اروم اروم پخش میشه تو دنیای سیاسفیدت  چه تفاوتی هست بین این نور مجازی با خورشیدی که نورش برام ازار دهنده ست ؟! یعنی میتونه این طور باشه که من توی یه دنیای دیگه زنده ام ؟! با مظاهر و طبیعت خاص خودش ؟! اگر چه از طبیعت واقعی الهام می گیرم و اونه که منو وادار به شعر گفتن می کنه   نوشتن می کنه   یا هر تلاشی که مولد به وجود آیی چیزی در درونم بشه  یا رو کاغذ بشه  چرا باید دیدن نور افتاب برام شکه کننده به نظر بیاد حتا به نظر اومدن نیست حقیقتن اتفاق افتاد  مثل این بود که چند لحظه وجود چیزی به اسم خورشید رو از یاد برده باشم ... متحیر کننده ست نیست ؟! 

به گیجگاهت می کوبانی شرماگینی زندگی ادم های اطراف را ادم های معمولی  زندگی های خطی  و تیزی زبان و فکرت که کم کم رو به سمت ان ها می شود  قدم بر می دارد به جر دادن سنت های گند گرفته شان  به همه ی حرف های بی پایه شان  به بی فکری هاشان  سطحی بودنشان  یه پوسته ی تهوع انگیز ارایش هایشان  عدم توان تمییز دادن الف از ب شان ! از غرور پوچ و پر از باد سوادشان و مقام مقام آه ... لعنت به حس لذت جویانه تان در قدرت   قدرت طلبی انزجار اور تان که مرده ریگ تاریخ سرکوب شده تان است تاریخ پر از لیدر های احمق حکومت گر  پر از خطابه گران شوم دیکتاتوری   و ان تعصب بچگانه ی ساده لوحانه تان برای اعتقادات اعتقادات   اعتقادات رنگ و رو رفته ی بی ریشه تان ...

به شعرم اجازه می دهم با من بخابد ! و صبح بیدارم کند در شیمی توصیفی ناب از لجن گرفتگی زندگی

خودم را لو نمی دهم و پشت ... پنهان می شوم   پشت بال های پرندگانی که ترکمان می کنند   از راه غم گرفته ی افق ترسیده از شب   شب غمگین پر اشک  شب شعر نگفته ی خفه در بغض کتمان نشدنی   شب دوری کردن   شب تمام شدن   شب مرگیدن   و فریاد  ... 

فوت کن ! شمع های مراسم چشم گشایی ات را به جهان جهنم جنگ زده ی نا هنجار و بنجل !

اما سرود هایت را زمزمه کن در گوش سکوتی که می دود ناگهان میان حرف هایت ... اری ان ها همان لب فرو بستن های همیشه ی من است که می شنود   

تر می کنم  خشکی قضروف های توانم را    می پری از پلک های من و باز میگردی زیباتر   توان دارم  بپر بپر !

من غمگسارم برای عمر کردن بدن ملولت

به شب می روم و سکوت می کنم ... از صبح بر می گردم و حرف هایم را خاهم نوشت روی کاغذی که عاشق قلمم شده است   قلم ...

و وقتی ذهنم را می بندم شاکله ی زمخت جهان می افتد پایین   در مسیری که شیب دارد می کشاند من را هم   تند تند  تیک تاک  تیک تاک

- من میخ  کفشم از هر تراژدی " گوته " غم بارتر است   چقدر این شعر " مایاکوفسکی " برایت پر معنی بود  انگار که تمام تجربه های تمام ادم های تمام اعصار و رنجدیدگان را در تعبیری کوتاه جمع کرده است و گویی هرگز از معنی دادن باز نخاهد ایستاد 


فلاخن 13


به سبکی با سیاقی نه مثل هر کس که بی شباهت با هیچ کس خم در غم بی ته خود سر می خورم میان گنداب اشک ها و سقوط لحظه لحظه ام به زمین مسکوت هجر ... به سرفه ی خس خس کن خطابه ام برای مخاطبی ترسو که اضطراب پرسیدن " چته " ریده است به ذهنش !!!

بخان ... بخان گهیده شدنم را لای جرز بزرگ فقدانت !

و بغض هایم را پرت می کنم روی دشت های این اطراف می گسترانم در خاکی لم یزرع پر می دهم به سمت ناپیدای خدا ...

و قصه ی هجر شاهین هنوز به سر اغاز هم نرسیده است 

دورتر از ادم ها دور از شهر دور از نمایش و تصویر و ازدحام سرگیجه اور توده های انسانی دور از دوست دور از دور دورتر 

چند بار باید به شنیدن  "ناگهان " جر بخورد افکارم از روبه رو و بچسبد به گذشته چند بار

ناگهان

زنگ می زند تلفن

ناگهان وقت رفتنت باشد

مرد هم گریه می کند وقتی سر من روی دامنت باشد

بکشی دست روی تنهاییش

بکشد دست از تو و دنیات

واقعن عاشق خودش باشی واقعن عاشق تنت باشد ...

من این ها را با که می گویم به که می گویم ؟ سردم نیست که بلرزم یا ترسم نیست که رعشه بگیرد فکم گرمم نیست که پوست بی اندازم دردم نیست که دیوار ها به مشتم می خورند خیالم نیست که رفتار تنم برابر وجودم تلخ است غمم هست اما غمی چشم دریده و جلاد  ... و گردن بلند توانم ... فولاد اما که نیستم 

ترک خاهد خورد این پوسته ی تحمل کردن و خاهم ترکید و گندم همه تان را به گه خاهد کشید

گند درون ناشناخته ام که در غیض عشق و دلهره ی نفرت امیخته است

So I pick the world up

And I'ma drop it on your fuckin' head

Yeah, bitch, I'ma pick the world up

 

And I'ma drop it on your fuckin' head

Yeah, and I could die now, rebirth, motherfucker

Hop up in my spaceship and leave Earth, motherfucker

I'm gone, motherfucker, I'm gone

بس است بس است

تو بخان بخانم به هیچ به فریب به الف گم لابه لای اسرار میانمان به پروازم به هیچ 

به زندگی تجریدی ام ... به غم ... به قربانی کردن من پیش تو به سم که عشق تزریق کرد توی رگ های مستم رگ های مست از تو مست از تو مست 

اه ای شریان های طنازی و طراری و اطوار متواتر دلدادگی ام به کدام گوش بسپارمتان که لب هایش سخن گفتن بداند ؟


فلاخن 12


   انگار یه انرژی ای داره یه جایی جمع می شه  حتا نمی دونی تو ذهنته یا توی عضله های بدنت  ابهام داره میشینه روی همه چیز  سخت می تونی به چیزی واقعن فکر کنی   اگر هم این کارو بکنی فقط یه عمل معقول انجام شده ست که تو به شکلش نگاه می کنی در حقیقت هیچ فکر کردنی نیست  تفکر کردن نیست از یه داده به سمت دیگر حرکت نمی کنی تا یه داده ی جدید به دست بیاد

   حتا برام استنتاجهای حین گفتگو با دوستام هم مسخره به نظر میاد هر نظری می دم پیش خودم فاقد اعتباره 

  اعتمادی به کلمه هایی که پیش همدیگه نشستن و مبدل به حرف من شدن تا در مقابل حرف یکی از دوستام زده بشن ندارم  بعدش فکر می کنم دارم به دوستام خیانت می کنم که به اون چیزی که میگم هیچ اعتقادی ندارم  با همه ی این احوال احساس می کنی که چیزی در حال انباشته  یه توده ی سرشار از اعتبار و اطمینان به کلمات جهان و روابطشون با هم اما شکل برخوردشون با هستی رو نمی دونی   یعنی نمی شه حتا حدس زد که بازخورد منفی دارن یا مثبت

   حتا اگر شعری هم بنویسم با اینکه راضی بشم از تمام شدنش و بس کنم از تغییر واژه چینی و تعبیرات و ساختار   باز هم احساس می کنم یه غبار راز الود روی تمام شعرم می شینه که اعتمادمو از معنیش سلب می کنه  یعنی دقیقن همون چیزی که باید باشه نیست  پس ممکنه چی باشه وقتی تو  پرداختی تا بهش نزدیک بشی چرا دور میشه چرا دور می مونه

   دوباره حس می کنی که یه اهرمی هل می ده  ذهنیاتت رو  و به کلماتی اجازه ی بودن میده توی ذهنت  از یه طرف هنوز چیزی رو که گفتی درک نکردی ؟! و از طرف دیگه یه دنیای دیگه از کلمات با معانی و پیچ و تاب های خاص خودشون دارن می شینن توی وجودت نمیخای از شرشون خلاص شی یا بذاریشون به حال خودشون چون می تونه از پشت همه ی اینا یه چیز فوق العاده بیرون بیاد چیزی که ارزش این همه زجر کشیدن و جستجوی یک "نبوده" رو داره "بوده ها" معلومن  اما نبوده هان که باید دنبالشون باشم 

فضاها خالی نیستن در حقیقت پرن  پر از گفتگو و ایده و تعبیر  اما چسبیدن بین دوتا فضای وجود داشته وهنوز به وجود نیومده منگنه ی سختیه 

مثل بودن وسط یه جریان ابه  از طرفی هل داده میشی و از طرفی داری می ری جلو اما "شتاب" اجازه اینو نمیده که بفهمی چطوری داری می ری جلو و حتا اجازه اینو بهت نمی ده که بتونی جلو رفتن رو بفهمی چون بیشتر شبیه غوطه ور شدنه تا پیش رفتن از روی اراده و خاست

انگار از این نحله نمی تونم بیرون بیام

نمی تونم از بیرون به همه ی اینا نگاه کنم  فعلن نمی تونم چون همون انرژیه اجازه ی این کارو بهم نمی ده انگار مدام درحال جمع شدنه و فرصت و بختی رو پیش نمیاره که بتونم بیرون از این ساختار باشم

همین میشه که بعد از دوسال یا سه سال از نوشتن شعری هنوز هم بعضی کلمات رو عوض می کنم  هنوز هم توی یه ایده ی قدیمی دنبال یه تعبیر جدید می گردم   با این که خیلی سخته تا بتونی دوباره وارد دنیای اون شعر بشی تا بتونی از بافت همون شعر یه تعبیر جدید از اون فضا به وجود بیاری  بیشتر شبیه گم شدن می مونه ... توی یه همچین حالی ...

شاید باید یه پرسش مطرح کنم تا بتونم این ساختار رو متوقف کنم و شاید هم خود این فرایند همون چیزیه که باید باشه و درسته  یعنی خلق 

نمی دونم ...

فلاخن 11


انگار همه ی هستی می خاهد نبینمش   دلستر پشت دلستر توی خیابون یا تو خونه ... وقتی مشروب نیست ! گره ابروهات باز شدنی نی ... شبیه Max payne  که زندگیش همیشه معلومه چیه  اما تو یه مسیر معلوم نیست  چقدر مزخرف بود  Hugo  اسکورسیزی !  لذت یک نخ سیگار زیر درخت های ساکت پارک چیتگر از لابه لای لمس های امید بخش یک نسیم    شب بیمارستانی ِ ناگهان و دوست ِ روی تخت و غم ِ دست ِ مجروحش !   استدعای عبث شعری نو از مخیله ی کرم زده   اراده ی تحلیل رفته برای خاندن مقاله ای از پل والری در باره ی شعر   تبسم فحشت به جک چرندی از همکارت   اسمان در صبح رفیع خردادی اندوهگین سعی می کند به درخشیدن  شمارش زمان های دوری در بستر دنبال کننده ی مسیر ها و خیابان های پر از شلوغ و ارایش و بی حساسیت   انبوه شده است جهان از بوی تعفن و هرزگی    تصور شباهت حرف هایت به حرف های رورشارک در فیلم Watchmen   

    و گنجشکک اوازه خان ِ شبیه   Edith Piaf  زندگی ام  دور و ساکت هر روز غریبه تر و پراکنده تر می شود در اذهان جسمیت های بیگانه از همم ... جسم های جا مانده در هر روز ... و فاصله ی پاره ی کننده ی روز ها از خویشتنم  

ما فریاد می زدیم چراغ چراغ ...

اه ... عشق پیدایت نیست !

سر می خوری ته اولین استکان چای بعد از دو ماه روی میزی که این نوشته را گذاشت میان صفحه های خیالی دنیایی پر کلمه ... بی جسم و اندام و چشم ... 

به یاد می اوری تنهایی پر هیاهوی هرابال را که اخرین خانده ات بود و ان دستگاه پرس   شاید دنیای لعنتی پرسم می کند لابه لای روز های جدا کننده از منم 

خداوندا خداوندا

توقفی توقفی

من ِ مثله شده را بچسبان به هم ...


فلاخن 10

 

می دونی د چی ه ؟!

تعدد درد ها و وقوف به بودنشان و اندیشیدن درباره شان است که میل و رغبت تو را به زندگی و هستی می گیرد

« دردهای بودن و وجود داشتن ، دردهای دنیای تو جدا از دیگران ، دردهای نبود لحظه های سعد و نیک ، دردهای عمری در نزاع با سوال ها سوال ، دردهای آزاد نبودن ، دردهای سرزمینی که قفس شده ، دردهای سال های تک نفره ، دردهای جریان داشتن خون تو و جاری شدن خون ها ، دردهای انسانیت از دست رفته ، دردهای روزمرگی پوچ کننده ، دردهای ادراک هستی ِ مبهم ، دردهای مبتذل جنسیت ، دردهای صدا و تنها و تنها صدا و نارسایی ، دردهای یک سر با یک نسل سرکوب و له شدگی ، دردهای ترس و تشویش از شجاعت ، دردهای عادیت و عاری شدن از احساس ، دردهای خشم و خشونت افسار گسیخته ، دردهای همه جا فکرهای مستهجن ، دردهای نفهمیدن و استفراغ اشتباه تعریف ها ، دردهای غبار گرفتگی هویت و تار شدگی عبودیت ، دردهای فاصله و ازدحام ، دردهای تفرقه و فرقه و افتراق ، دردهای اختناق ، دردهای منها شدن ِ تو از جامعه ، دردهای چرک کردن و گندیدن ِ زندگی و تمام کردنش ، دردهای سر به سر با تاریخ با فقط چندی زیستن ، دردهای اشتباه و کج و آوار شده روی شانه های بی توان ِ من ... »

 

فلاخن 9

چار پنج ماهه هیــــــچ کتابی نخوندم !

خدایا این جز فاجعه چی می تونه باشه ؟ ( هرچند تو همین چار پنج ماهه بر این اعتقاد نبودی که این می تونه فاجعه باشه   که حتا در این طول  از خوندن نفرت هم داشتی ! ) به هر حال کل این مدت یه دوره ی نقض عملی بخش اگزیستانسیالیستی  وجود بود که به سر Ego خودم آوردم     در دیدگاه روانکاوانه از اون به – تروما – یا شوک  تعبیر میشه که آدمی مجبور به تکرارعملیه  که  می دونه فاجعس    البته قضیه  عمیق تر از این دو خطه ...

به خاطر همینا رفتم کارت عضویتم تو کتاب خونه رو تمدید کردم   خیلی ... خیلی ...  حرکت انگیزشیه خرسند کننده ای بود    البته پیش زمینش اول ماه فراهم شد    خدایان برام نگه دارند اشتراک فصل نامه ی سینما ادبیات رو     در حالی که من در فضای خاکستری میان رویا و واقعیت به پندار های انکار کننده  و فروپاشی و فرسایش شخصیت متوصل می شدم ... توی تاریکی تازه ی آسمون یه یارویی اومد شاسّیه زنگ واحد دوی آپارتمان رو فشار داد و ...  و ...  

شماره ی جدید فصل نامه رو تحویل داد و رفت در سیاهی خیابون ناپدید شد و ...                            

                             - من نجات پیدا کردم ! -

در واقع شروع  خوندن فصل نامه به مثابه یه برون رفت از این قضیه عمل کرد    

      خیلی متساهلانه به نظر میاد نه ؟

اما به هیچ عنوان این طور نیست     اصلن      در صدد شرح بر نمیام     چون می دونم   به دارازا میکشه    ولش کن    یا به تعبیر خوشایند این روزهای من « بگذریم »

پیشنهاد می کنم عشاق سینما این شماره ی سینما ادبیات رو حتمن بخونن     نیم ویژه نامه ی - وونگ کاروای -    من قبلن فیلم ( در حال و هوای عشق ) این کارگردان رو دیده بودم  و عاشق این کار شده بودم     یه کار پست مدرن به غایت نوستالژیک که شما رو حدود دو ساعت تو خلسه نگه می داره ! اگه خلسه ی از نوع سینمایی رو تجربه نکردید اینو ببینید تا چوب خط تجربه های زندگیتون افزایش پیدا کنه       البته مباحث نظری این شماره هم در خور توجه است  خاصه بحث - تکرار -

  اگه منو می شناسید می دونید که تعریف تهی نمی کنم

به هر جهت اینا به اون معنی نیست که روزگار بر وفق قلب پیش میره که حتا تا اندازه ای ناامید کننده  نیز هست      وقتی دارم می بینم به دلیل هزاران ریز چالش انتزاعی نتونستم تو کنکور امسال موفق بشم و الان روند زندیگیم باید با انتظار کشیدن برای پیدا شدن یه کاری بگذره که باید همه ی عمرمو با روزمره گی اون بگذرونم ... انگار همه چیز ملهم از اختگی فلسفی میشه ...

همه چیز دوطرفه ست    ( دوآلیسم )

ولش کن بابا ...

یکی نیست بگه سر درد  نمی گیری آخه به این همه الفاظ اجازه می دی بیان تو مغزت تا پر شه از معنی و کنایه و ایسم و هر کوفتیه دیگه ... !؟

نه دیگه نیست که بگه !

پس فعلن ترجیح اینه که فرو برم تو مبل و ...

 به آهنگ ( Serenade ( Nana Mouskouri    گوش بدم

 

 

 

فلاخن 8

   

    ای بابا ...

چی از این ذهن پکیده باقیه تا چیزیش به این صفحه بماسه ؟!

چی باقی مونده که تو صفحه ای نیومده باشه     تا حالا   این ذهن پکیده بخاد از توی پکیدگی هاش اون مجهول باقی مونده رو مطرح کنه ؟!

چی باقی مونده ؟

فقط یه کوه !

 یه کوه گریه  پشت چشما ... که وقتی داری به موسیقی متن فیلم – هزارتوی پن – گوش میدی اب می شه و یواش یواش  بدون احتیاط از کنار « غرور »  رد می شه  میاد روی لپ ادم نه    که روی تموم  ادم می شینه ...

 و چشمام خالی میشن از کوه ... از سنگ ... از سخت ! ... از  همه ی بیرون و جهان ... و تاریک میشن و می خابم !

آه ... لعنت به تو ...

لعنت به تو  بی عشقی ... بی عشقی ... بی عشق !

 

فلاخن 7

    

  یه مدتی می گذره ... بی هیــچی !   نه موفقیتی نه دست اوردی نه خوشی ای نه خلاقیتی نه شعری نه کتابی نه سلوکی نه صعودی نه قداستی نه صداقتی نه حرمتی نه انسانیتی     و نه ... هیــچ چیز دیگه      بعد      یه روز صبح بعد از اینکه صبحونتو خوردی و توی مبل فرو رفتی و داری یه سکه ی بیست و پنج تومنی رو با سه تا از انگشتای دست راستت می چرخونی   در حین اینکه بیکاری و توی کنکور قبول نشدی و آینده مث یه تخم مرغ نخاستنی می مونه توی ساعت یک بعد از ظهر تابستون    به  فیلم - سه میمون - که پریشب دیدی  فکر می کنی     بعدش      یه دفعه متوجه این می شی که به هیــچ وجه نمی شه تجربه های تنهایی رو با دوستان شریک شد !!!    به هیچ وجه نمی شه

      راستش یه مدتی بود که توی این فضای نحس ِ نبودگی ِ همه چی    فکر می کردم می تونم چیزایی رو که کنار خودم  توی تنهایی ها کشف می کنم یا درک می شه یا تازه می بینم با دوستام هم کشف و درک و بازبینی کنم     اما نمی شد     نمی شه   فکر می کردم وقتی با سه چار تا از رفقا هستی هم می شه گفت : ببین باد چه زیبا می شه وقتی احساس می کنی غیر از ادما هم توی جهان چیز دیگه ای هست که نوازش رو بلد باشه      وقتی اهنگ   halo   از  - بیانسه - رو گوش می کنی انگار روند بهبود همه چی تسریع پیدا می کنه       ذول زدن به نور چراغ توی بالکن بعد از دوی نصفه شب اونقدر عمیقه که تو رو غرق می کنه مث اینه که می فهمی یه چشمه نور توی سکوت چه چیزایی میگه و تو حیرت می کنی     چیزایی شبیهِ اینا ...  نه      توی جمع سه چهار نفره که نود و نـه درصد حرفا عبثه   همش جُک تعریف می شه  و اونقدر از جنسیت و سکس گفته می شه که دلت می خاد بالا بیاری و همه ی دنیا رو استفراغ کنی    نمی شه این قبیل تجربه ها رو شریک شد    اصلا" چه جوری من به دوستام نزدیکم ؟ فقط به خاطر داشتن لحظه های متساهلانه ای که خودم اونقدر دارم که برای نوشتن یه اعتراف نامه ی چندصد صفحه ای کافیه ؟ نمی دونم ... شاید اینم طریقی از زجره که من دارم می کشم     که همه چی رو ایده ال تصور می کردم     می خاستم     اما نه خودم پایبند ِ این خاست و تصور شدم نه دنیای اطرافم      اگر چه با دوستان گاهی مثلا" درباره ی چرایی ِ عدم وجود انگیزه برای انجام خاست مورد علاقه صحبت می شه و اونقدر شاخ و برگ پیدا می کنه که به شخصیت و هدف و خودشناسی و غیره کشیده بشه اما  تجربه ای که من از اون دم می زنم باعث به وجود آیی ِ یه چیزی می شه        که می تونه شعر باشه یا داستان  و کلا" به دیده ی خلق کردن نگریسته می شه

     ایا - کافکا - می تونست قبل از اینکه مسخ رو بنویسه اونو با کسی مطرح کنه ؟    مساله جالبه        همه ی جهان وقتی مسخ رو می خونن با طرز ِ  دیدن دنیا از چشم  کافکا اشنا می شن و شریک     اما اگه کافکا می نشست و تمام چیزی رو که برای ایده ی داستانش داشت بازگو می کرد    ایا برای کسی شریک شدنی و یا فهمیدنی بود ؟  نوشتم ایده ... شاید همه ی چیزی که من ازش می نویسم اسمش ایده باشه    ( ایده ها صرفا" گفتنی نیستن  باید بهشون عمل کرد و بهشون پرداخت تا به وجود بیان و باشن و تجربه بشن )   شاید زمانی که بستری فراهم نیست تا ایده ها  یا تجربه ها تبدیل به شعر و داستان بشن ناگزیر شدم از اینکه فکر کنم می باید اینارو با دوستان مطرح کرد ؟ دست کم وقتی داشتم اون سکه ی بیست و پنج تومنی رو با سه تا از  انگشتای دست راستم می چرخوندم فهمیدم      کار بیهوده ایه که آدم بخاد از قبیل تجربه هایی که مثال زدم رو به کسی بگه   چون که موقعیت من ایجاد کرده که به اون برسم و درکش کنم نه موقعیت دوست من  ها ؟ !!! پس دلیلی هم نیست تا بخام همچین چیزایی رو بگم بهتر اینه که ... بنویسمشون ... شبیه چیزی که الان بعد ِ مدت ها نوشتم ...

     از ابتدای این نوشته تا الان دارم دیگران ِ این شعر ِ شاملو رو     دوستام می بینم :

     گناهیشان نبود

              از جنمی دیگر بودند

     این اصلا" قیاس کردن ِ سطح و level ادما نیست که گفته باشم   من فلانم من بَمانم نه ... قضیه صرف ِ بازگو کردن یا نکردن ِ اینها ست و یه پرسش و کنش درونی بود که باهاش توی مدتی که هیــچی ننوشتم و نسرودم درگیر بودم و می خاستم به هر نحوی هست تجربه ها بیاد بیرون از وجودم که از بس نِگهشون داشته بود و بیرون نداده بود داشت ته می کشید    دیگه فکر می کردم نتونم چیزی بنویسم  چون که می خاستم تجربه هامو ایده هامو غیر جای خودش خرج کنم     با دوستام    با ادمای بیرون ...

    می دونم اگه شعر نبود اگه داستان نبود اگه فیلم نبود اگه خاطره نبود اگه ترانه نبود ... می ترکیدم چون همشون یه روزنن رو جداره ی تاریک وجودم ... تاریک و سرد

 

 

فلاخن 6

   

   داغ شد . هوا رو می گم .

 اما من ... سرد سرد از فیوضاته تحیرهای متاخر   توی ... توی یه جور خلا ء  نه ! توی یه گستره ی پر از سوال موندم که نمی دونم کدومش رو پاسخ بگم . پاسخ نه حتمن به اون معنی که رهیافتی باشه   بلکه بیشتر به عنوان عنصر کاهنده ی چنین اتمسفری . پاسخ هایی که خیلی ها می دونن اما به قول امثال – کاوا - جان بهش عادت میکنن . عادت کردن  .    متنفرم ازش    عادته که نمیزاره به دیگر برسیم    به تغییر     تغییر نه در معنای سیاست اوباما و کروبی     که تغییر در کنه ی فکر    نه لزومن دگر اندیشی    نوعی خوداگاهی عمومی در سطح خرد جمعی که مانع از خو کردن میشه   مانع افتادن پرده ی روزینگی جلوی چشممون میشه   مانع هرچیز باوری میشه    مانع اون میشه که عقاید رو به خوردمون بدن   این چیزی بود که انقلابی های - می 68 – فرانسه  بهش رسیده بودن .  عادت کردن ! متنفرم ازت !!!

      ولش کن ...

حقوقی هم رفت . تازگی ها می خاستم کتابی ازش بخرم . لعنت به شانس من ! موقعی که می خاستم  - هامون – مهرجویی رو بگیرم شکیبایی رفت . وقتی به گرافیک علاقه مند شدم – ممیز – رفت . داشتم ارشیو فیلمامو کامل می کردم که – انتونیونی – رفت . پدر خانده رو تازه دیده بودم که – مارلون براندو – رفت . اولین مرداد من توی تهران بود که شاملو رفت .  رفتن ...

    ما زبالا ییم و بالا می رویم      ما ز دریا ییم و دریا می رویم  

 گفتن از مرگ ممکنه احتیاج به جمله های زیادی داشته باشته اما یه چیزش محتمله و اون تو راه بودنشه . تو راه رسیدن به تک تک ماها . تا ابد همه ی ماها مث استراگون و ولادیمیر منتظر اونیم . شاید گودوی ما مرگمون باشه . البته یه تفاوتی هست : گودو تو فاصله ی رسیدن   عمر شخصیت های نمایشنامه ی بکت رو می گذرونه اما ما عمرمون رو می گذرونیم تا به مرگ برسیم . و همیشه یه ( شاید ) دیگه باقی می مونه که خود بکت هم بهش ایمان داره . شایدی که می تونه هر چیزی غیر از امکان قبلی باشه .

       یه چیز دیگه هم هست . اینکه چه جوری بگذرونیم تا گودو برسه ؟!  شاید مث من که بعد کنکور منتظر جوابم     مث خیلی ها که منتظر برگشتن بازداشت شده هان    مث کسایی که منتظر به ثمر رسیدن بیش از یک دهه اصلاح طلبین     مث عده ای که منتظر یه اتفاق خارق العاده ان      یا مث اونایی که منتظر یه بازدید کننده از وبشونن     و یا مث ادمایی که منتظر برگشتن به جایین که متولد شدن   .

      سر اخر چی از این دالان منزجر کننده ی انتظار بیرون میاد ؟

بهتره فعلن یه بارون بزنه تا دما بیاد پایین ! اگرم نزد یه نوشیدنی     طالبی   پرتقالی   اب یخی باید خورد تا  گودو یه دفعه نرسه!

     

     

فلاخن 5

       يه دفعه فضاي كشور دگرگون شد    انتخابات برگزار شد   با تقلبي فاحش و مشهود احمدي نژاد رو رييس جمهور كردن    رهبر هم به اپيدمي رييس جمهور مبتلا شد و انتخابات رو سالم اعلام كرد

       اما از روز شنبه هواداران مير حسين موسوي و كروبي كه يقين مي كردن نتيجه ي انتخابات حقيقي نيست  به خيابونا اومدن تا اعتراض كنن     اما حكومت اسلامي به رفتاري سبعانه رو اورد و واكنشاي دشمن عزيز خود – اسراييل – رو تقليد كرد    مردم رو سركوب كرد    با پليس زد شورش اونا رو زير باتوم و چماق عده اي اقوام وحشي گرفت 

        اينا 48 ساعت طول كشيد تا موسوي از مردم بخاد كه دوشنبه از ميدان انقلاب تا ازادي راهپيمايي كنن    موسوي درخاست مجوز كرد     ندادن     وزارت محترمه ي كشور هرگونه گرد امدن رو ممنوع اعلام كرد      شبكه ي خبر هم با اعتماد به نفس ساختگي و تابلو همراه مجرياي طوطيش اينو اعلام كرد    خلاصه ... دوشنبه ساعت 4 بعد از ظهر  حكومت شاهد راهپيمايي عظيم و ميليوني مردم از ميدان امام حسين تا انقلاب بود     من  همراه خاهرم  شركت كرديم  و به صف بزرگ راهپيمايان پيوستيم    فضاي عجيبي بود    هر چند اولش ملتهب بوديم اما با ديدن خيل مردم كه از پياده روها شروع كرده بودن شعار دادن اين التهاب و ترس از بين رفت    اولين بار بود كه پيوستگي و اتحاد و قدرت مردم رو كنار هم درك مي كردم     3 ساعت به راهپيمايي ادامه داديم   و از واكنشاي پليس زد شورش و لباس شخصي خبري نبود  اروم اروم جلو مي رفتيم و بدون اينكه به كسي كاري داشته باشيم شعار مي داديم      موسوي و كروبي و خاتمي و ابقطحي هم اومدند تا مردم از حمايت اونا اگاه  بشن      ما ساعت هفت و پونزده دقيقه برگشتيم  چون من سرم درد گرفته بود  اما تازه پس از اون  ماجرا شروع شد    عده اي از عقل بويي نبرده  اومدن و تير اندازي كردن و طبق امار شبكه ي خبر 7 نفر رو هم كشتند  و تعدادي رو زخمي كردن  و با اين فضاحت به راهپيمايي ممنوع عظيم مردم كه تو گلوي حكومت گير كرده بود  به خيال خودشون پايان دادن  اما راه پيمايي ها هنوز ادامه داره       تو خيابونا       دانشگاهها     تو شهرستان ها   حتا خارج از كشور جلوي سفارت ها     و همه خاهان ابطال انتخابات و برگزاري مجدد اون هستند        هر چند در داخل رييس مجلس و رهبر رييس جمهور رو تاييد كردن  و تبريك هم گفتن   اما گويي اونا به راي همين مردم كه جمعه به زعم اونا حماسه خلق كردن  احترام نمي ذارن و حاضر نيستن وقعي به اونا بذارن

            حكومت تنها عشق حضور مرم رو داره  تا اونو حماسه تلقي كنه  و برداشت خودشو از اون داشته باشه      كسي نيست بگه اين حماسه اي كه ميگيد  از نوع طبيعيه يا مصنوع ؟ اگه طبيعيه در طراز   انه ايد – ويرژيل -  يا  -ايلياد و اديسه- ي هومر هست يا نه ؟

         اكثريت مردم روز جمعه به مير حسين موسوي راي دادن   چون از 4 سال رياست جمهوريه فردي كه نقد رو از توهين تشخيص نميده به تنگ اومده بودن    به قولي حضور 82 درصدي مردم در انتخابات رياست جمهوري دهم   نه از حب علي كه از بغض معاويه بود    و اينو حكومت به نام خودش زد و مردم رو عاشق جمال اين نظلم معرفي كرد  كه تو خيابون دختر و پسر معترض رو كتك ميزنه    به طرفشون تير اندازي ميكنه     دانشجوها رو بازداشت ميكنه    و افراد فعال سياسي رو به جاهاي نا معلوم ميبره

       تو همين 5 روز اغاز هفته حكومت چهره ي ددمنش خودشو نشون داد     صفتي كه عاشق چسبوندنش به اسراييله  خودش بهش مبتلاست

    هجوم به دانشگاه صنعتي اصفهان    دانشگاه امير كبير     دانشگاه مازندران  حاكي از احترام حكومت به دانشجو هاست       اين كشور ازاده و ازادي اون نزديك به مطلقه ( گفته ي احمدي نژاد )    ديروز صبح سيد مهدي ابطحي دستگير شد      هنوز از احمد زيد ابادي خبري نيست   واين تنها دو تن از چندين و چند نفريه كه نظام طي 5 روز گذشته   بازداشت كرده   اونوقت رهبر معظم در كمال امنيت و جلال  در بيت خود از عدالت و دشمن حرف ميزنه و اينكه همه هشيار باشن و مكرر هم در بين سخنانش اشاره به انتخاب مردم ميكنه و رياست احمدي نژاد

        در واقع كافي بود مردم زياد به نظر بيان   رايشون مهم نبود   اونا كه احمدي نژاد رو منتخب خودشون ميديدن   اونو به انتخاب همه ي مردم تعميم دادن  و اين شد عدالت و ازادي و دموكراسيه نظام جمهوري اسلامي

       به خبر نگاران رسانه هاي خارجي اجازه ي تمديد پاسپورتشونو نميدن  تا نتونن وقايع اينجا رو به دنيا مخابره كنن ( اين كشور ازاده  و ازاديش نزديك به مطلقه ) بيشتر از 6 روزه كه سرويس ارسال پيامك از كار افتاده تا مردم نتونن با هزينه ي كم همديگرو از خبرا مطلع كنن   اينترنت تقريبا" از شدت فيلترينگ فلج شده و كاراييه چنداني نداره ( انتخابات سالم بوده هيچ شك و شبهه اي نيز در سلامتي ان نيست ) پس اين كارا براي اينه كه بخندين ؟  واگه من برم تو خيابون  واعتراض كنم  شبكه ي خبر انگ اراذل و اوباش  به من ميچسبونه و بعدشم خودشو به عنوان مهمترين منبع كسب خبر و اصلح ترينش براي دنيا در اين برهه معرفي ميكنه و همه ي رسانه هاي بيگانه هم دروغ تحويل جهان ميدن !

      جالبه نه ؟

    من موندم متحير     كه اين حكومت دم از ازادي ميزنه      پس من چرا نميبينم ؟  شايد من قادر به درك ازادي اين نظام نيستم      لابد بايد هم طراز اقايان به درجات بالاي سير و سلوك و عدل  و انصاف برسم تا ازادي اي رو كه اونا دم از اون ميزنن درك كنم       يا شايدم بايد دكتراي خاص اين حكومت رو اخذ كنم تا مفهوم ازادي اونا رو بفهمم      و يا اساسا"  مي بايد مبحث جديدي در فلسفه ي سياسي باز كرد به عنوان ازادي اي كه در جمهوري اسلامي حاكم است چيست و از چه نوع ؟

     جالبه نه ؟    

 

فلاخن 4

 

 

   شجریان گوش می کنم ... 

    به خودم از هیچ چیز نزدیکتر نخاهم بود . این چیزیه که هممون احساس می کنیم . اما تنها چیزی که در دست رسی و لمس نیست همین خودمه !  یا به قول هرمان هسه خویشتن خویش .

یادم نمیره اولین باری که داشتم فلسفه ی اشراق می خوندم بغض گلومو گرفت .... بعدشم ترکید ! از اون به بعد همش بغض گلومو می گیره ... خفه کرده منو   با دیدن یه فیلم ... با خوندن یه چیز متاثر کننده  شبیه نوشته های رها  یا انسان نورانی در تصوف ایرانی – کربن -.  با شنیدن یه موسیقی پر روح   می تونه - مرغ سحر - شجریان باشه  یا – برینگ می تو لایف – ایوانسسنس ! همش تعجبه انصافا" همش... تعجبه .

ادامه نوشته

فلاخن 3

 قهوه...

    تا حالا نخوردم. سیگار... می کشیدم   حالا دیگه نه . قهوه و سیگار ( جارموش ) رو هم ندیدم اخر!

شب... رسید.  شد ! از این رخوتی که ظهرا بعد ساعت 2 منو می گیره متنفرم. شب از این تنفر  یه خورده کم می کنه. شایدم به همین خاطر بیهده زیباست شب. شایدم به این دلیل بیشتر شب بیدارم. چون خبری از تنفر وغیر نیست. هر چند شبای پایتخت از بی ستارگی رنج میکشه...

ادامه نوشته

فلاخن  2

                 

 

         صبح بلند میشی میبینی داره بارون میاد.....  کمی پشت پنجره نگاه می کنم . بارون قشنگیه . دلت نمی یاد نری بیرون .

ادامه نوشته

فلاخن 1

بعد از حدود 10 سال خاطره نوشتن حالا دستم روی کی بورد رفته و نوشتن توی فضای مجازی . بعد از اون همه نوشتن از زندگی خودم , ایا چیزی برای نوشتن باید باشه ؟ نمی دونم ...

ادامه نوشته